تبليغاتX
اورمزدا

اورمزدا

اوشتا اهمایی پهمایی اوشتا کهمایی چیت

تساوی


معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13:17  توسط عليرضا  | 

حمید مصدق

نه نه نه
 این هزار مرتبه گفتم نه
 دیگر توان نمانده توانایی
در بند بند من
 از تاب رفته است
 شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام این شب تاریک
تاریک چون تفاهم من با تو
انسان افسانه مکرر اندوه و رنج را
 تکرار می کند
 گفتی
 امیدهاست
 در نا امید بودن من
 اما
 این ابر تیره را نم باران نبود و نیست
 این ابر تیره را سر باریدن
انسان به جای آب
 هرم سراب سوخته می نوشد
گلهای نو شکفته
 این لاله های سرخ
گل نیست
 خون رسته ز خک است
 باور کن اعتماد
 از قلبهای کال
 بار رحیل بسته
 و مهربانی ما را
 خشم و تنفر افزون
 از یاد برده است
 باورنمی کنی ؟
که حس پک عاطفه در سینه مرده است

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 4:53  توسط عليرضا  | 

ظهور زرتشت

در فضائی که کاهنان، ساحران، آتشبانان بی شمار به بهانه وساطت صدها خدا و خدای نما مردم ساده را گوسفندوار به کنار قربانگاهها، معابد و آتشگاه ها میکشیدند و با اوراد و آداب و اعمال اسرار گونه به جلب توجه قدرتهای ساختگی مافوق بشری تظاهر می نمودند؛ در محیطی که انسانها با وحشت و هراس به هر پدیده طبیعی مینگریستند و در هر گوشه ای به انتظار برخورد با موجودات عجیب و مافوق الطبیعه بودند. در دورانی که بشر خود را اسیر نیروهای خارق العاده و رام نشدنی میدانست و امیدوار بود سرنوشت خویش را با شرک و بت پرستی، نیایش مردگان و هراس از زندگانی که با خرافات و شعائر و آداب بدوی آمیخته شده بود تحول بخشد. ابرمردی ظهور کرد که پیام نافذ یگانه توحیدش و صدای پر طنین حق پرستیش مرزهای زمان و مکان را در هم ریخت و از لابلای قرون و اعصار تاریخ جهل را در نوردید و به فضاها و مکانهای دور پراکند.

او مبشر سرور و صفا و راستی و محبت بود و مبلغ اراده و اختیار و کار و فعالیت. او بر آن شد که سرنوشت بشر را از کف اختیار خدایان و کاهنان، رمالان و سرداران و سردمداران بدر آورد و در دستهای پر توان و سازنده انسانهای راست پندار و راست کرداری که جز در مقابل حق سر فرود نیاورند قراردهد. و همین امر موجب اشاعه سریع اندیشه های او و سربلندی ایرانیان آگاه گردید. سرودهای مذهبی که از اعصار بسیار کهن بنام (گاثاها) بر جای مانده است بخشی از پیام های زرتشت است که با رسالتش انقلاب فکری عظیمی را در اندیشه بشری پایه گذاری کرد. این اندیشه والا هر چند ابتدا به ظاهر پیروان بسیار نیافت ولی در بسیاری از مکاتب فکری و مذهبهای دورانهای بعد اثر خود را بجای گذاشت.

آریاها احساسات و عواطف و معتقدات خود را بیشتر در لباس شعر و سرود نمایان می ساختند و گفتار منظوم از هنرهای جالب توجه آنان بشمار میرفت. به ویژه میتولوژی و اسطوره های مذهبی و فولکلوریک خویش را به صورت حماسه و شعر میسرودند که حفظ کردن و انتقال آنها نیز بسیار آسانتر صورت میگرفت. سرودهای ریگ ودای آریاهای هند از کهن ترین نمونه های این اسطوره ها و معتقدات مذهبی منظوم است. سرودهای زرتشت و سرانجام سروده های نغز و دلکش گویندگان قدیم پارسی را که در ادبیات جهان بی نظیر است میتوان نشانه های جوان تری از این هنر آریایی دانست.

گاث یا به زبان اوستای قدیم “گاثا” به معنی سرود است و در زبان سانسکریت یا زبان آریائیان هند، نیز همین مفهوم را دارد. در پهلوی یا زبان ایرانیان دوران ساسانی نیز “گاث” به معنی سرود بوده است. نام حقیقی زرتشت به آنگونه که در گاثاها آمده «زرتوشتره اسپیتامه» است. یونانیان، زرتشت را “زرو آستر” می نامیدند و معتقد بودند که این نام را کلمه آستر یا استر (ایستار) به معنی ستاره مشتق شده و مفهوم آن ستاره شناس بوده است.

پروفسور گیگر خاورشناس مشهور آلمانی معتقد است که برخی از یونانیها نام او را ترکیبی از کلمات زئیرا به معنی نیاز و استر (استار) به معنی ستاره میدانستند که رویهم مفهوم آنکه به ستاره نیاز می برد (یا مدد میگیرد که همان محاسبات نجومی است) داشته است. بهمین جهت گاهی هم زرتشت را استروتوتم یا فرمانروای ستارگان (که همان عالم آگاه بر ستارگان باشد) می نامیدند.

رستاخیز زرتشت و تعلیمات وی

آئین اوستا خود به خود بوجود نیامده بلکه دارای مؤسس است که از آن طریق مندرجات اوستا را با کیش قدیم آریایی و آئین شرک ایران مقایسه می کنند و تحولی را نمایان می بینند که تحقق پذیرفته و دین جدید در آنزمان تأسیس  شده است. از طرفی زرتشت در گاتها از خویشتن چون انسانی ساده سخن می گوید، نه چون یک وجود افسانه ای. از خداوند متعال (اهورامزدا) به او وحی شده است که آئین خود را به هم میهنانش و همچنین خانواده ای که در زندگانی او سهم عمده داشته اند و در تبلیغات کمک کرده اند اعلام دارد، با این ترتیب مطالعه منشاء و مبدأ دین زرتشت به طریق قانع کننده ای مشکل و شاید غیر ممکن می باشد، زیرا مهمترین مدرکی که درباره این دین بدست ما رسیده است کتاب آسمانی همان دین می باشد که به نام (اوستا) موسوم و حقیقت امر این که کتاب اوستا هشتصد سال بعد از زرتشت پیامبر این دین نوشته شده است، این کتاب شامل سه بخش و از مبادی مختلف میباشد.

گاتها که قدیمی ترین قسمت های اوستا و شامل سرودها است در زمان هخامنشیان تدوین یافته و قسمتهای دیگر اوستا در زمانهای بعدی درست شده است، در زمان ساسانیان همه قسمت اوستا را جمع آوری کردند و هم در این دوره بود که اوستا (تمام کتاب اوستا) تدوین یافت و این خود در دوراه ای بود که آئین زرتشت دین رسمی و انحصاری سراسر ایران زمین شده بود. زرتشت در کتاب مقدس اوستا (زاراتوشترا) خوانده شده است.

مطابق آنچه که از اوستا معلوم میشود، زرتشت در «مدی» بدنیا آمده و از میان طایفه ای از مغ ها برخاسته است و این طبقه و طایفه در حقیقت از مردم عاقل و اهل نظر و فیلسوف و دانشمند ملت ایران بود. وقتی زرتشت به سن ۲۰ رسید از دامهائی که افسونگران و جادوگران و احضار کنندگان ارواح برای او درست کرده بودند گریخت و از دنیا کناره گیری کرد و این عمل برای این بود که خود را آماده اجرای فرمان آسمانی که به او وحی شده بود نماید.

در سی سالگی به الهامات و وحی های آسمانی رسید که در آنها امشاسپند و (هومانو) که به معنی پندار نیک است بنظر او آمد؛ و او را به آسمانها برد و به خدا نزدیک کرد. زرتشت دستورات خدائی را گرفت، به فواصل ده سال شش بار دیگر این الهامات به او دست داد، در چهل سالگی رسماً برای تبلیغ دین جدید به مبارزه و پیکار پرداخت. بیش از دو سال از ظهور او نگذشته بود که توانست با تبلیغ مؤثر پادشاه عصر یعنی (ویشتاسب) را بدین خود برگرداند و به پشتیبانی همین پادشاه بود که زرتشت توانست همه ایران را به آئین زرتشتی آشنا کند و بدون ترس در همه جا دین خود را رواج دهد؛ زیرا دیگر نه از مجازات می ترسید و نه مانعی برای کار او وجود داشت، آنوقت گروه گروه مردم به دین او در می آمدند و همه ایران از آن آگاهی داشتند. بیش از سی و پنج سال زرتشت به پشتیبانی و اجرای مراسم دین خود پرداخت و این بدون شک به کمک و پشتیبانی سلسله هخامنشی بود. وی در سن هفتاد و هفت در جنگی مقدس که علیه یورش قبیله (هیاوآ) می کرد زندگی را بدرود گفت؛ و یا بقولی با هفتاد تن از پیروانش در پرستشگاه بلخ حین نیایش و ستایش اهورامزدا بدست “براتور” نام تورانی به شهادت رسید. برخی از محققان نوشته اند که در دوران باستان چند نفر به نام زرتشت آمده اند که مروج عقاید زرتشت نخستین بوده اند؛ از جمله فریدون را زرتشت ثانی و جاماسب را زرتشت سوم دانسته اند که در زمان ویشتاسب پدر داریوش ظهور کرده است.

زرتشت به دو عالم معتقد است: یکی روحانی یا « مینو » و یکی جسمانی یا « گیتی » و آنچه در عالم است به دو قسم تقسیم می کند؛ تقدیر یا « بخشش » و فعل یا « کنش » و حرکات افعال انسان را سه قسم می کند؛ اعتقاد یا « منش »، گفتار یا « گویش »، رفتار یا « کنش »، و وقتی انسان به مرتبه سعادت عالی رسیده و، به یزدان نزدیک شده و اهل بهشت است که هر سه چیزش اصلاح و دارای: اندیشه نیک، گفتار نیک و کردار نیک شده باشد. زرتشت می گوید، بنای آفرینش عالم بر اضداد است و این خاکدان میدان مبارزه نیکی و بدی یا جنود یزدان و اهرمن، و کائنات مابین گیر و دار این قوا واقعند و سعادت بشر بستگی به پیروی این دو چیز متضاد است و بهشت جاویدان منزل پیروان یزدان و صاحبان نیت و گفتار و کردار نیک است و دوزخ اتباع پلیدان و ارواح اهرمنی.

اعتقاد به ظهور آخرین منجی

به موجب مقررات آئین زرتشت هر هزار سال از دختری باکره از نطفه زرتشت نجات دهنده ای نمایان می شود، در هزاره سوم یعنی آخرین دوره (سوشیانت) ظهور می کند، مردگان زنده می شوند؛ حوادث آسمانی موجب ذوب شدن فلزات در دل کوهها می گردد؛ فلز ذوب شده برای مؤمنین شیر سرد و برای دشمنان دین، دردناک است، مردم بدکار و شیاطین نابود می شوند، نیکوکاران به آب زندگی جاوید میرسند. طبق مدرکی سوشیانت و بنا بر سند دیگر شخص زرتشت خودش آئین مزدا را تکریم و تقدیس می کند؛ خرای از جهان میرود و خوشی و شادی برقرار میگردد. کرگ لینگر مینویسد: در دین زرتشت مفهوم بزرگی وجود دارد که نه در آئین مصریان قدیم دیده می شود و نه در اندیشه های بسیار عمیق هندو، آن این است که جهان دارای تاریخ است و از قانون تحول پیروی می کند، وضع فعلی جهان را به مرحله نهائی رهبری می کند، همه نیروها در کار خود باید به آن راه بروند، در نظر زرتشت دنیا از برنامه استمرار تاریخ پیروی می کند و میدان جنگ است، مبارزه ای پر شور، نیروها را مقابل یکدیگر قرار داده است و این امر واجب است و نتیجه آن تکامل مردم با تقوی و بهره مندی از زندگی جاویدان است.

جایگاه برزخ

طبق آئین زرتشت بین بهشت و دوزخ جائی است که برزخ نامیده می شود، و این محل جای کسانی است که اعمال نیک و گناهان آنها یکسان است، این دسته در برزخ تا روز واپسین خواهند بود و آنگاه که همه مردگان زنده شدند آنها نیز بیرون خواهند آمد، زیرا دیگر صاف و پاک شده اند و به مقر سعادتمندان خواهند رفت.

تأثیر آئین زرتشت در یهودیان و دین مسیح

بطوریکه بیشتر محققان معتقدند با بررسی دقیق می توان نفوذ آئین مزدا را در ادیان دیگر نمایان دید.

فتح بابل بدست کوروش کبیر موجب شد، میان ایرانیان و یهودیان رابطه برقرار گردد و به آنان اجازه داده شود که به کشور خویش بازگردند؛ در نتیجه، بسیاری از اصول آئین مزدا در میان یهودیان رواج یافت و سپس در معتقدات مسیحی نفوذ کرد، مکتب ثنوی، شیطان را در برابر خدا قرار میدهد؛ عقیده به فرشتگان و زندگی جاویدان و معاد از اصول مزدیستا است که در ادیان مذکور دیده می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:30  توسط عليرضا  | 

روح زن جنوب

این متن را به زنان بی دفاع و محروم ایران به ویژه جنوب تقدیم می کنم

علیرضا عجرش

تقديم به:‌

روح زنان جنوب ،‌اين قطعه قطعه هاي گمشده جامعه ، و اعتراف مي كنم كه هنوزر نمي شناسمشان و شرمم باد اگر ......

اينجا سرزميني است كه سپيده دمش با آواز صبح بخير موج چشم مي گشايد و زن جنوب در گرگ و ميش صبحدم دور از چشم مردان برقه از چهره افكنده و سيما به سيماي تابع گرمش نان مي پزد و صبح گرم اين ديار را با نان گرمي به طفلان و شويش بخير مي كند. حكايت ،‌حكايت زن جنوب است. حكايت زن جنوبي همچون هر زن ايراني ديگر قصه واقعيت است و خيال ،‌سخن زن موجود و زن مطلوب. دختران انتظار و زنان سرنوشت. زن جنوبي در هم تنيده در حصارهاي باورهايي است كه جامعه مرد سالار آن را پديد آورده ،‌ و اين زن خود نيز بازيگر پرده نشيني خود بوده است. آنجا كه فرهنگ تابوي خود را مي شكند ،‌اين زن قدم در وادي جامعه  مي گذارد و از پستو بدر مي آيد تا از پس زمانه بدرآيد. چهره سوخته زن جنوبي در دوازده ماه سال مرا متوجه او مي سازد و انگار خورشيد هزاران سال پيش از تاريخ او را اينگونه سوزانده است. رنج و سختي قرن ها در كالبد تك تك زنان جنوبي حضور داشته است. سختي راه امكانش نمي دهد به رنج هايي بينديشد كه به بندش كشيده است. در اين وادي فقر اقتصادي تنها چيزي است كه نمود دارد كه اگر نمي بود شايد اين زن سرنوشتي ديگر مي يافت. آنگاه شايد تبعيض جنسيتي ديگر سنگبناي جامعه انساني نبود. خستگي و شكست اما مانع مهرباني نيست. مانع مهرباني زني كه پابه پاي شويش در تابستاني كه فصل ستيز طبيعت و جامعه است مي كوشد و نم حاصل از شرجي ايي را كه بر پيشانيش نشسته است را پاك مي كند بي آنكه دمي زند تا شايد نمي بر باغچه زندگي خويش شود زيرا بارها به چشم خويش نخل هاي سوخته سر به قامت كشيده از خشكي را نظاره كرده است و خود مي سوزد تا نهال هاي باغچه ي زندگيش بمثال نخل ها نسوزند. و شب شكسته جان و خسته زود هنگام به خواب مي رود. و به راستي چه رويايي را در خواب مي بيند؟

و من هم آرزوهاي زيباي مارگرت بيگل را براي زنان مهربان جنوب آروز مي كنم.

و براي تو و خويش چشماني آرزو مي كنم.

كه چراغ و نشانه ها را در ظلماتتان ببيند

گوشي كه صداها و شناسه ها را در بيهوشيتان بشنود.

و زباني كه در صداقت خود شما را از خاموشي خويش بيرون كشد.


 ۱-برقه:نقابی که زنان جنوبی بر چهره می زنند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 13:42  توسط عليرضا  | 

کانت در میان ما

24.12.08 | آرامش دوستدار

دوروبرمان را نگاه كنیم. همه‌جور آثار ترجمه‌شده از نویسندگان و گاه متفكران غربی یا درباره‌ی آن‌ها می‌بینیم. هركس به‌سلیقه و در حد ذوق‌زدگی و طمع فرهنگی‌اش به یك یا گروهی مغرب‌زمینی چسبیده و مُصّر است میانجی آشنایی با غرب شود، یا جای پای شرق را در تمدن و فرهنگ غرب بیابد: از افلاطون و ارسطو گرفته تا دكارت، لایبنیتس، روسو، هیوم، كانت، هگل، ماركس، نیچه، فروید، لوكاچ، هایدگر، یاسپرس، سارتر، ماركوزه، برشت، ویتگن‌اشتَیـن، كارل پوپر.... نوآموز بی‌خبر و حتا آدم كاركشته با دیدن چنین بساطی رنگین دلگرم می‌شود و خرسند از‌ این كه نخبگان ‌ایرانی دِین خود را در نقش میانجی ادا می‌كنند و گنجینه‌های دانش و اندیشه‌ی غربی را در اختیار می‌گذارند. برای او دیگر جای درنگ نیست: باید از این خوان نعمت بخورد و بنوشد، و چه بهتر كه ببلعد. آنچه او هرگز درنخواهدیافت، یا بسیار دیر،‌ این است كه چنین ملغمه‌ای با‌ این بنیه‌ی فرهنگ بومی‌اش، كار او را سریعتر خواهد ساخت. حتا هر ذهن منظمی با گشودن خود بر یورش این پریشان‌نویسی‌ها كه می‌خواهند برگردان فكر غربی باشند ـ قطع‌نظر از تك‌وتوك ترجمه‌های خوب ـ مشوب و محجور خواهد شد. در اساس هیچ فكر اصیلی نیست كه در گردشش از زبانی به زبان دیگر، حتا در ترجمه‌ی خوب كه نزد ما نادر است، گزند نبیند. تازه ما هنوز امانت لغوی را در ترجمه با امانت سخن و اندیشه، كه اصلاً نمی‌شناسیم، عوضی می‌گیریم. اما آنچه بیشتر و عمیقتر موجب این گزند می‌گردد و فكر اصلی را در برگردانش گاه به سرحد یاوه‌ی محض كژ و ناهنجار می‌سازد، دید و بینش فرهنگی هر قوم است كه بر گفتن و شنیدن، یا نوشتن و خواندن او حاكم است و گونه‌ی درك و فهم او را متعین می‌كند. از همین‌جا و به همین سبب ما نیز هر اندیشه‌ی بیگانه با فرهنگمان را بد و نادرست می‌فهمیم بمحض آنكه درك و فهم فرهنگی ما نتواند خود را از چنگ ماهیت بومی‌اش برهاند، بی‌تفاوت است كه زبان سخن زبان ترجمه باشد یا زبان اصلی.

در اینجا به ترجمه‌ای اشاره می‌كنیم و به كوتاهی زمینه و امكان فهمیدن آن را می‌آزماییم، تا ببینیم كار خوب و جدی حتا كامیاب‌تر از ‌اینش نیز در تنگنای فرهنگ بومی ‌و فضای آشفته و آلوده‌شده‌ی آن بی‌ثمر می‌ماندْ و چه‌بسا نتیجه‌ی عكس می‌داشت. اخیراً مهمترین اثر كانت از زبان آلمانی به‌فارسی ترجمه و منتشر شده است. قابلیت‌های فرهنگی، زبانی و فنی مترجم دانای این اثر در كشور ما بسیار نادرند ـ گرچه مجموعه‌ای ضروری برای انجام چنین كاری نیستند، و كامیابـی آن را نیز الزاماً تضمین نمی‌كنند(۱). اگر از معادل‌سازی‌های گاه اضطراری، گاه پرهیزپذیر و نه همیشه موجه ترجمه كه به ‌این علل فهم ‌این اثر خودبه‌خود دشوار را دشوارتر می‌سازد صرفنظر كنیم، می‌توان با استناد به‌جا به گفته‌ی خود مترجم در تأیید اهتمام دلیرانه‌ی او گفت كه پنـج سال وقت خود را «با روحیه‌ی یك صنعتگر قرون وسطایی» وقف ترجمه‌ی این كار بزرگ كرده است. (پیشگفتاركتاب، LXIX). مترجم به‌گر‌ه‌های بازناشده‌ی زبان ترجمه، و محتملاً بازنشدنی زبان فارسی در این موارد، به‌خوبی آشناست و جنبه‌های فنی آن را بهتر از هر كس می‌شناسد. به‌ همین جهت هم می‌نویسد: «شاید مترجم خوشتر می‌داشت كه ایکاش این ترجمه‌ی فارسی‌تر ازكاردرمی‌آمد»(همان، LII). بسیاری از اشارات و توضیحات مستدل دیگر كه خواننده را با مشكلات ترجمه‌ی چنین متنی آشنا می‌كنند و برای او آموزنده‌اند، حاكی از تسلط و آگاهی دانشورانه‌ی مترجم‌اند. در پایان سخنش در پیشگفتار مـی‌نویسد: «مترجم كوشش خود را كرده است،‌ اینك هنگام آن است كه فلسفـه‌شناسان، صاحبنگران و خوانندگان تیزذهن بخاطر دانش و برقراربودن آن، در ترجمه مداقه كنند و در پرسش‌های آن به بحث و جدل پردازند و از خطاها و كاستیها نگذرند»(همان).

بی‌آنكه بخواهم مترجم را ناگهان با ‌این پرسش مواجه سازم كه: كدام دانش، كدام برقراربودن آن؟‌ـ در برابر توانایی علمی او و انتظار موجه ناشی از آن باید به‌صراحت گفت: دعوت مترجم از ما برای پایمردی فكری و امید او به ورود ما در اندیشیدن از یكسو و وضع رقت‌بار فرهنگی ما از سوی دیگر با هم ناسازگارند. امكان‌پذیرشدن چنین ترجمه‌ی مجهزی از اثر كانت به فارسی، با وجود شماری ناروایی‌های زبانی‌اش، خود كاملاً غیرعادی و در نوع خود بی‌سابقه است. اما غیرعادی‌تر این خواهد بود كه فرهنگ ما با «فلسفه‌شناسان، صاحبنگران و خوانندگان تیزذهنی» كه ندارد و «بخاطر دانشی» كه نمی‌شناسد انتظار مترجم را برآورد. اولی، یعنی ترجمه‌ی اثر كانت، كار یك تن بوده و از اینرو نیز بعنوان استثنا امكان‌پذیر گشته است. دومی، یعنی برآوردن انتظار مترجم، كاری‌ست كه بسیاری، اگر وجود می‌داشتند، فقط به‌مدد هم می‌توانستند انجام دهند. بنابراین، تحقق این دومی به‌سرحد محال غیرمحتمل خواهد بود. نه صرفاً از آنروكه این اثر دشواری‌های خاص خود را دارد و این دشواری‌ها در برگردان فارسی نه بندرت افزون و دشوارتر شده‌اند ـ هیچ اثر مهم فكری نیست كه از این لحاظ استثنا باشد ـ بلكه چون فرهنگ ما در تشكل تاریخی و مآلاً در سازمانگیری‌های بعدی و كنونی‌اش اساساً برای اندیشیدن ساخته نشده است تا از پس اندیشه‌های ‌این یا هر كتاب فلسفی دیگر برآید. دانشگاه‌های ما اگر چیزی در چنته داشته‌اند ادبـی یا فنی به‌معنای اعم آن بوده و فقط به‌درد مصارف «حیاتی» خودشان می‌خورده، یا حداكثر نیازهای متعارف زیستی وطن‌پسندشان را برمی‌آورده است. اندیشیدن روند پرورش‌یافته‌ی ذهنی و روحی آن فرهنگی‌ست كه می‌كوشد امور را در ورای چهره‌ی ملموس و آشكارشان از درون دریابد، به‌اصطلاح پیداها را به ناپیداها بازگرداند و اینها را در پس آنها بیابد و بیرون آورد. مثلاً با اینگونه نگریستن و اندیشیدن بكوشد در روابط فردی و اجتماعی یك جامعه رخنه كند، به بغرنج‌های روانی و روحی آدمهایش راه یابد، یا رویدادهای تاریخی، پیوندهای درونی و انگیزه‌های آنها را در بستگی‌هاشان بشناسد و از این راه نتایـج مترتب بر آنها را بفهمد و مشخص سازد. از چند مورد گمشده در سواد تاریخ، چون ابوریحان بیرونی و به‌گونه‌ای نیز ابن‌خلدون كه بگذریم،‌ كجا و چه هنگام ما اسلامیان كنجكاوی جدی برای امور داشته‌ایم؟ یك متفكر در و با اثرش نخست آنگاه می‌تواند ما را به‌فهم خود برانگیزد كه بغرنج‌ها را به ما نشان دهد، یا بغرنج‌جویی و بغرنج‌یابی به ما بیاموزد و بدینگونه ضرورت فهمیدن خود را برای ما‌ ایجاب كند. برای هیچیك از‌ این شق‌ها در مورد كانت و اثر او، پایه و زمینه‌ای نزد خود نخواهیم یافت. چون روند پرورشی و فرهنگی ما با نگرش و اندیشه‌ی كانت و هیچ فیلسوف و متفكر دیگر اروپایی همسوی نیست. آنچه ما را از دور مجذوب كانت و امثال او می‌كند ناشناس‌بودن او در هاله‌ای از ابهام‌های فسونگر برای ماست. برای آنكه فضای فرهنگی ما از هر ناشناس یا ناشناخته‌ای اصولاً موجودی مافوق بشری و غیرقابل درك می‌سازد. رابطه‌ی ما با همه‌ی بزرگان فرهنگ خودمان از اینگونه است. آنسو آنها، سازندگان و كاشفان ارزش‌های ابدی و اینسو ما، ناظران و مصرف‌كنندگان دستاوردهای آنها. ‌ایمنی چنین فضایی، استیلای این تصور و رابطه را بمنزله‌ی توازن و ثبات فرهنگی ما تضمین می‌كند. هدف این توازن و ثبات به‌نوبه‌ی خود ‌این است كه سایه‌ی آن موجودهای اَبَرآدمی همچون سایه‌ی اولیا و انبیا هیچگاه از سر ما كم نشود، ما به ماهیت این اشباح كه بر سراسر وجود تاریخی ما محیط‌اند دست نیابیم و بدینسان با حفظ اعتبار آنها دنباله‌اش را در خودمان از هر گزندی دور نگه داریم! البته كه پایه‌ها و ارزش‌های فرهنگ اروپایی و به‌ویژه كشمكش‌های درونی آنها باهم برای ما بیرونی می‌مانند و ما هرگز به پایگاه حیاتی آنها راه نمی‌یابیم، تا هرآینه قادر شویم آنها را از آنِ خود سازیم. هر ‌ایرانی كه می‌خواهد به این گفته‌ها بیندیشد و آنها را بسنجد می‌تواند با توجه به نمونه‌ی كانت از خودش بپرسد: ‌آیا كتاب كانت یا مانندهای آن ارتباطی با فرهنگ ما و نگرش و بینش آن دارند. یا با آنچه ما احیاناً بغرنج می‌یابیم؟ آیا می‌شود از میان و فراز رویداد فرهنگی خود بیرون جهید و میان بغرنج‌های كانت و فرهنگ اروپایی او پایین آمد؟ اگر بشود، تازه چه مشكلی برای ما حل شده و چگونه می‌شود از ‌این اقدام برای حل مشكلات خودمان استفاده كرد؟ حتا اگر فهمیدن كانت برای ارضای كنجكاوی محض هم باشد، باز این كار دانش و پشتكار و لوازمی می‌خواهد كه ما نداریم.

حال از این سو بنگریم و بپرسیم: بغرنج فرهنگ ما چه بوده است؟ چه‌ها بوده‌اند؟ یا حتا كه بوده است؟ كه‌ها بوده‌اند؟ فرهنگی كه سرآغازش را زرتشت با نام اهورامزدا (= سرور دانا) نشاندار ساخته ـ از این آغاز زرتشتین ما در آگاهی فرهنگی‌مان فقط نبرد سپنتامینو و اهریمن، اندیشه‌ی نیك، گفتار نیك وكردار نیك را می‌شناسیم، اما حتا ‌این را نمی‌دانیم كه با چنین آغازی ما نه تنها پروردگار یگانه (۲) بلكه داناترینش را خود اختراع كرده و داشته‌ایم‌ ـ و پس از زادن و پروراندن پیامبری چون مانی، و خصوصاً انقلابی دینی و اجتماعی‌ای چون مزدك (۲)، كارش در سراشیب سقوط به‌جایی می‌رسد كه رسولی از تنها قوم بی‌فرهنگ سامی می‌آید و با داغ لااله الاالله سرنوشتش را مهروموم می‌كند، چگونه می‌توانسته بغرنج داشته باشد و اساساً بغرنج بفهمد؟ سقراط در پی نخستین فیلسوفان در آستانه‌ی تبلور اندیشه‌ی فلسفی در یونان آموزگار و نفس مجسم پرسیدن و اندیشیدن است. كسانی چون فارابی و ابن سینا، یعنی نوابغ فكری ما، به‌بهترین‌ وجه ثابت می‌كنند كه ما نه بغرنج و پرسش می‌شناخته‌ایم و نه به اندیشیدن فلسفی راه یافته‌ایم: با «فلسفه»‌ای كه ساخته‌اند و گفته‌اند. چرا؟ برای آنكه ‌اینها هر پرسشی را هنوز از اندیشه‌ی یونانی نگرفته در پندار و یقین اسلامی مسخ، یعنی ناپرسیدنی، دینی كرده‌اند. شاید ‌این روایت كه ابن‌سینا چهل‌بار متافیزیك ارسطو را خوانده و نفهمیده، نشانه‌ی تندرستی ذهنی او در بیگانگی فكری‌اش به اندیشیدن یونانی بوده‌ و یكباره فهمیدن آن اثر پس از خواندن شرح فارابی بر آن، پیش از آنكه دال بر توانایی فكری فارابی باشد، نمودار تباه‌ساختن مجدد اندیشه‌ی فلسفی ارسطو در پندار دینی و آغاز ابتلای ابن‌سینا به «فلسفه‌ی اسلامی» بوده است. با وجود ‌این پیشتازان و آموزگاران، كه تازه ما در برابرشان صفریم، پرسیدن هـر اندیشه‌ای و اندیشیدن هر پرسشی با و در «تفلسف» ما غیرممكن شده است. چندسدسال پس از این هیولاهای فرهنگی، اكنون شهریاران سخن و اندیشه میان‌ ایرانیان اسلامی بمنزله‌ی وارثان مضاعف دینی و میهنی آنها چه كرده‌اند و چه می‌كنند؟ اصطلاح‌سازی و اصطلاح‌بازی در جهان دانش و اندیشه‌ای كه فقط در توهمات شهرفرنگی خودشان وجود دارد. با چنین شگردی ادای اندیشیدن درآوردن، خود را میان شست‌میلیون بی‌سواد و باسواد، یعنی همانندهای خودمان، به‌دانایی و توانایی‌زدن شاهكار نوین فرهنگی ماست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ ایمانوئل کانت،‌ سنجش و خــرد ناب، ترجمـه‌ی میرشمس‌الدین ادیب سلطانـی، تهران ۱۳۶۲، انتشارات امیرکبیـر. لااقل به‌همان اندازه نیز ترجمـه‌ی‌ فارسـی متافیزیک ارسـطو از متن یونانـی (متافیزیک، ترجمه‌ی‌ شرف‌الدین خراسانی ـ شرف، نشر کتاب، تهران ۱۳۶۷) نمودار احاطه‌ی فلسفی و فنی مترجم آن است. دشواری‌های ترجمه‌ی‌ هر یک از دو اثر نامبرده چندان ناهمگونند که نمی‌توان کامیابی‌های یکی را در برابر کامیابی‌های دیگری نهاد و بدینسان آن دو را در همردیفی باهم برآورد کرد، تا سپس به این نتیجه‌ی‌ نادرست رسید که فهم فلسفی کتاب ارسطو در ترجمه‌ی‌ فارسی‌اش آسان‌تر است تا فهم فلسفی ترجمه‌ی فارسی کتاب کانت.

۲ ـ در بی‌همتایی خدای زرتشتی به‌سبب وجود اهریمن ـ او که سرانجام به‌دست نیروهای اهورامزدا نابود خواهد شد‌ ـ تردیدکردن به‌همان اندازه درست یا نادرست است که تردیدکردن یا نکردن در بی‌همتایی خدای هر سه دین سامی با وجود شیطان که مانع نفاذ قدرت اوست.

۳ ـ در درستی این انتساب به مزدک، مهرداد بهار، تردید دارد، رک، دیدگاه‌های تازه درباره‌ی‌ مزدک، در جستاری چند در فرهنگ ایران، ۱۳۷۶، چاپ سوم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 7:28  توسط عليرضا  | 

خسرو گل‌سرخي


بايد كه دوست بداريم ياران
فريادهاي ما اگرچه رسا نيست
بايد يكي شود

بايد كه چون خزر بخروشيم
بايد تپيدن هر قلب
اينك سرود
بايد كه سرخي هر خون
اينك پرچم

بايد كه قلب ما
سرود و پرچم ما باشد

بايد كه دوست بداريم ياران
در هر سپيده‌ي البرز نزديك‌تر شويم
بايد يكي شويم

اينان هراسشان ز يگانگي ماست
بايد كه سركشد طليعه‌ي خاور از چشم‌هاي ما
بايد كه لوت تشنه
ميزبان خزر باشد
بايد كوير فقر...
بايد كه دست‌هاي خسته بياسايند
بايد كه سفره‌ي رنگين

بايد كه دوست بداريم ياران
بايد بهار
در چشم كودكان جاده‌ي ري
سبز و شكفته و شاداب
بايد بهار را بشناسند
بايد جواديه، سرِ پل بنا شود
پل
اين شانه‌هاي ما
بايد كه رنج را بشناسيم
وقتي كه دختر رحمان
از يك تب دوساعته مي‌ميرد
بايد كه قلب ما
سرود و پرچم ما باشد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 11:8  توسط عليرضا  | 

دو پرسشی که هرگز از خود نمی‌کنیم

 

18.02.09 | آرامش دوستدار


قیام ابومسلم خراسانی، سرآغاز تاریخچه‌ی پیروزی ایرانی بر عرب و اسلام بر ایرانی است. در این سرآغاز است که عرب و اسلام از هم جدا می‌شوند و در عین‌حال به موازات هم باقی می‌مانند، تا ما همیشه انتقامی را که دیگر از خود مسلمان‌شده‌مان نمی‌توانیم، از عرب بگیریم. با این جدایی و در این جدایی اسلام از عرب است که ما ایرانیان مسلمان شده همه‌چیز خود را از دست می‌دهیم. این شکست درونی ما از اسلام،‌ یا آمیزش وجودی ما با آن، چنان حساب ما را رسیده است که ایرانی و مسلمان نزد ما تفکیک‌ناپذیر شده بودند و ما تا همین گذشته‌ی نزدیک ایرانی نامسلمان را در احساس مکنون خود ایرانی تمام عیار نمی‌شناختیم، لااقل تا پیش از چشیدن طعم تلخ انقلاب. هر کوششی برای انکار این احساس فقط کتمان احساس و تقلب عاطفی ما را آشکارتر می‌کند. و اینک با این دماری که اسلام از روزگار ما برآورده تازه متوجه یهودیان، مسیحیان و زرتشتیان شده‌ایم ـ این آخری‌ها بقایای پیشینه‌ی ایرانی ما هستند که در تداول اسلامی ما گبر خوانده شده‌‌اند‍! ـ تازه نیز فهمیده‌ایم که اقلیت دینی دیگری هم در ایران هست که بهایی نام دارد!

و برای بار سوم: چرا ما عرب را به‌جای اسلام می‌زنیم؟ برای اینکه نه یونانی و نه مغول، بلکه اسلام خواسته و توانسته است تاریخاً از ما هتک ملیت و در ما جعل ماهیت کند. و تاوان آن را عرب باید بدهد. تجاوز دینی برای یونانی باستان همانقدر غیرقابل تصور و نایونانی می‌بوده است که شمنیسم مغول در بسنده‌خویی خود از لحاظ دینی بی‌آزار. پس از مسیحیت فقط اسلام تاریخاً در ماهیت و وجود خود محکوم به تجاوز آیینی و آدابی بوده و هست. و هر قدر به منشأ قرآنی‌اش نزدیکتر گردد از این لحاظ اصیل‌تر می‌شود. برخلاف مسیحیت که آنچه در رویدادش کرده ضدعیسایی بوده، ‌اسلام در سراسر تاریخش تحقق آرمان محمدی‌ست که ما را در هجوم عرب بی‌نهاد می‌کند تا تخم اسلامی را در ما و فرهنگ ما بکارد و برویاند. از اینرو نه فقط دانش و ورزیدگی فکری بلکه بردباری و دلیری ذهنی می‌خواهد تا ما بتوانیم در سراسر تاریخ اسلامی‌مان در خویش بنگریم و با ماهیت مجعول خود درافتیم. این ماهیت مجعول چون نمی‌تواند «امر» یعنی اسلام را، که ما دیگر نفس مجسم آن شده‌ایم، بزند، «مأمور» را می‌زند که عرب باشد. عرب می‌شود سپر بلای اسلام. دشمنی با عرب در واقع تشبثی‌ست برای دفاع از خودمان. برای این است که «خود» اسلامی‌مان سرزنش نشود و گزند نبیند. به همین جهت ما که پس از هزارسال ستایش مواهب اسلامی ـ مواهبی که هرچه کهنه‌تر می‌شوند نه تنها از سکه نمی‌افتند بلکه بازار عتیقه‌فروشان را گرم‌تر می‌کنند‌ ـ دیگر در نازایی فرهنگی‌مان به فروشنده‌ی کالاهای آن بازار تقلیل یافته‌ایم، به هر قیمتی از پرسیدن دو چیز وحشت داریم.

پرسش اول: چه چیز چگونه مسلمانی فرهنگی ما را موجه می‌کند؟‌ یا : این مسلمانی فرهنگی هزارساله به چه می‌ارزد و ارزشش به چیست با اینهمه نیرویی که در پروردنش به‌کار رفته؟ از یاد نبریم که سخن از جریان مسلط فرهنگی است نه از استثناهای ناشکفته‌مانده و پایمال‌شده‌ی آن. در این رویداد فرهنگی مسلط هیچگاه کسی نکوشیده از این دیوار چین که اسلام در ما و بر گرد ما کشیده برای تنفس هوایی نامسموم بالا رود، بی‌آنکه نگهبانان سوگند‌خورده‌ی این دیوار قدسی، اعم از شمشیرکش و روحانی و فرهنگی، نه فقط پا بلکه سر او را قلم کرده باشند. اولین قربانی‌اش عبدالله روزبه (ابن‌مقفع)، دومینش رازی. فقط متکلمان نیستند که کمر به قتل فکری رازی می‌بندند. ضربه‌ی کاری را در واقع او از همکاران فیلسوف و فلسفی‌مآبش می‌خورد که فکر او را با ذم و تخطئه از نظر فرهنگی زنده‌به‌گور می‌کنند. قتل فرهنگی رازی علتی جز این نداشته که او برخلاف فلسفه‌ی رایج و حاکم، یعنی از آنِ فارابی، ابن‌سینا و شرکا، مکتبی و دینی نمی‌اندیشیده است. (۱). خیام که می‌توانست در ظاهر هم سومین قربانی باشد اما فقط باطناً شده، از اینرو در دل ما از تیغ اسلام جان به‌در برده که سخنش شعری و کلی‌ست. ویژگی اولی با محتوایی که نهایتاً به غنیمت شمردن دم می‌انجامد بهترین مرهم برای دردهای ما خودآزاران شعردوست بوده است. ویژگی دومی چنان آدمی را در سرنوشتی کیهانی انباز و گرفتار می‌سازد که آگاهی به تمایز فردی و یگانه‌بودن فردی او را ممتنع می‌نماید.

پرسش دوم: اکنون و در آینده با کدام نیروی فرهنگی کهن یا نوزاده می‌توانیم دیوار چین اسلامی را در خود بشکافیم؟ و به‌کجا بگریزیم؟ این را نیز فراموش نکنیم که در هر یک از اندام‌های فرهنگی‌مان بنگریم و بکاویم، خواهیم دید که از تغذیه‌ی اسلامی بالیده، چنانکه به همین‌گونه نیز با گوارش مایه‌های آن نیازهای سپسین‌اش را در خود پرورانده است. بدینسان تنها راهی که برای ندیدن این خودِ آفت‌زده‌مان می‌ماند، آن است که آفت‌بودن اسلام را انکار کنیم. اما چون نه می‌توانیم و نه می‌خواهیم از هستی کهن ایرانی، بیشتر بمنزله‌ی وجه امتیاز تا وجه تمایزمان نسبت به دیگر اقوام مسلمان، بگذریم ـ و تازه مسلمانان غیرایرانی هم ما را از خود نمی‌دانند ـ حامل اسلام به این هستی کهن را مجرم نابخشودنی می‌دانیم، یعنی عرب را، چنانکه پیشتر گفتیم. جرم این مجرم چیست؟ تجاوز ویرانگرش به ایران کهن. یعنی تجاوزش به آن پایه و مایه‌ی امتیاز ما بر عرب از یکسو و ستم دویست‌ساله‌اش در آن ایران و آن «ما»ی ایرانی از سوی دیگر‌، انگار آن تجاوز و ستم وسیله‌ی اسلامی‌کردن آن «ما»ی کش‌آمده تا امروز نبوده است و اگر عرب بر سرزمین ما نمی‌تاخت و با قهر و آزارش آن «ما» را از پا در نمی‌آورد تا مسلمان شویم، نفحات قدسی اسلام به امرغیب همچون «دَم مسیحایی» از آنسوی مرز در ایران می‌وزیدند. مردم ایران در پیشی‌جستن از هم برای پرکردن ششهاشان از چنان نسیم جانبخشی سرازپا نمی‌شناختند و همدیگر را زیر دست و پا له می‌کردند.

با این منطق ضدتاریخی، غیرسیاسی، غیراجتماعی و غیرفرهنگی موفق می‌شویم اسلام درونی و فطری‌شده در خود و خویشتن فرهنگی هزارساله‌مان را از گزند سنجش و آزمون اندیشیدن مصون بداریم. تمهید و به‌کار بردن این شیوه نزد ما با پذیرش اسلام آغاز شده است. اصطلاح نوساز «حمله‌ی دوم عرب» که پیشتر به آن پرداختیم، یکی از نشانه‌های همین تأسی تاریخی به ابتکار شعوبی‌خویی ماست، ابتکاری که سراسر هستی فرهنگی ما را از یک سده‌ی پیش از نو فرا می‌گیرد. اصطلاح «حمله‌ی دوم عرب» که در طی حوادث آغاز انقلاب توسط «مسلمانان ضدانقلابی» برای حاکمیت عریان‌شده‌ی اسلامی باب گشته بود، درست برخلاف ظاهرش که می‌خواهد حاکی از «شعور تاریخی ایرانی» باشد،‌ نشانه‌ی طبع متمثل و قرینه‌ساز اسلامی ماست. طبع متمثل و قرینه‌ساز آن است که از فرط خوی‌گیری به حقایق پیش‌یافته و پیش‌ساخته، توضیح امور را با قیاس و تشبیه به این «حقایق» احاله می‌کند، تا از این طریق مجهولی را در مجهول دیگری که آن را معلوم می‌پندارد بازنماید! «آفتاب آمد دلیل آفتاب، و پای استدلالیان چوبین بود و...» که مولوی آن را واقعاً جدی گفته، نمودار و سرمشق همین طرز فکر خوگرفته به یقینات و بدیهیات جاودانی است. این شیوه را همه‌ی بزرگان ادب و شعر ما برای گشودن غوامض به‌کار برده‌اند و به ما آموزانده‌اند. ترکیب «حمله‌ی دوم عرب» با مایه‌ی ارثی و قیاسی‌اش در واقع لودهنده‌ی این است که ما حتا در فاجعه‌ای چنین مهلک نیز وسیله‌ای بی‌دردسر و مزورانه برای پوشاندن برهنگی اسلامی‌مان می‌جوییم، تا همچنان مأمور را به جای امر و فرع را به جای اصل بگیریم. لودهنده این است که ما هنوز این زور و غیرت فکری را پیدا نکرده‌ایم که اسلامیت این فتنه‌ی سیاسی‌ ـ ‌فرهنگی را دریابیم و خمیرمایه‌ی آن را در خودمان بیابیم. آفت کنونی را «حمله‌ی دوم عرب» خواندن یعنی رسوایی و فلاکت آشکار اسلامی را ندیدن، با چشم‌هایی که از اوایل مرحله‌ی دوم تاریخمان تاکنون از «برق نبوغ اسلام» خیره مانده‌اند. با چنین چشمهایی طبعاً نمی‌بینیم که این «نبوغ تاریخی» با تسلیم روحی ما در چنگ خودکامه‌ی اسلام و شور و شیدایی بعدی ما برای حقانیت این تسلیم خداخواسته به دستیاری مستقیم خود ما دین‌پیشگان بالیده است، نمی‌بینیم که مقدمه و زمینه‌ی ضروری این تعدی خانمان برانداز و مسخ‌کننده را مؤسس اسلام و یارانش با ترفند‌های نادان‌فریب خود در پرداختن دسایس چاره‌ساز برای تکوین «دین مبین» تمهید کرده‌اند و بدینگونه سرنوشت آتی ما را، که خود در ظلمت و جهل دینی غوطه می‌زدیم، نیز محتوم و مهمور ساخته‌اند. یکی از همین دسایس در همان آغاز تکوین اسلام غرایز و سوائق بدوی‌ترین قوم سامی را در لحظات مساعد و حساس تاریخی زمانه به مؤثرترین وجه تحریض و تقلیب می‌کند و آنها را در تباری نوانگیخته از پیشینه‌ای کهن، که حق عنصری‌اش از آن یهود و نصارا بوده، به حداکثر رفعت ممکن می‌رساند. نام معروف این تبار از گور برخاسته، اسلام ابراهیمی است که شالوده‌اش، از مسروقات فرهنگی بیگانه، یعنی از منابع و روایات یهودی‌ ـ مسیحی گرفته و ریخته شده است. در این «تبار نوین مبین» است که نخست محمد و سپس عمر با قاطعیت هرچه تمام‌تر اعراب را متحد، متشکل و سرانجام متجاوز می‌سازند.

خودباوری رسولانه‌ی محمد که میان همه‌ی پیامبران مشترک است، و شم تیز وی در پی‌بردن به اهمیت دینامیسم نفاق، در صورتی که نفاق با انگیزه و هدفی نو به اتحاد مبدل گردد و از این راه تکیه‌گاه جدیدی برای بقای طوایف و قبایل عرب شود، و نیز زیرکی و کاردانی عمر، دستیار محمد و بنیانگذار واقعی حکومت اسلامی، در شناسایی ارزش سیاسی این اتحاد و استفاده از این ارزش بعنوان رجحان عرب بر بیگانگان، پایه و ضامن درونی برای بومیت جهانگیرشونده‌ی اسلام بوده است. عرب هستی خود را از اسلام دارد و بدون آن هرگز نمی‌توانسته است پا به صحنه‌ی تاریخ گذارد. نخست محمد اعراب عشیره‌یی را در امت اسلامی همسان و همدست می‌کند و سپس عمر برضد بیگانگان به این همسانی و همدستی تفوق تازی می‌دهد. بدینسان عمر در پیروزی اسلام، از طریق محدودیت‌های حقوقی و اجتماعی برای اقوام مغلوب، امری که در آغاز می‌توانسته نقش کنترل را نیز در سرزمین اشغالی داشته باشد، حس برتری نژادی را در عرب بیدار و تقویت می‌کند، و امویان با تشدید آن محدودیت‌ها و تبعیض‌ها رسماً و علناً برتری نژاد عرب را یکی از پایه‌های نظام سیاسی خود قرار می‌دهند. اینجاست که شعوبیت به معنای واکنش مؤثر در برابر سیادت عرب، یا از منشأ قرآنی برمی‌خیزد یا بدان متوسل می‌گردد. برابری اسلامی که در اصل از ضدیت با تفاخر به اصل و نسب، یعنی از ضدیت با تفرقه و نزاع قبیله‌یی حاکم میان اعراب و مخل اتحاد آن‌ها، سرچشمه می‌گیرد و ارزش تقوای اسلامی را جانشین معیارهای انسانی عرب و مآلاً تفاوتهای قومی و «ملی» می‌نماید (۲)، چنانکه دیدیم، دامی نهایی برای اسلامیان غیرتازی بویژه ایرانیان می‌شود، دامی که اینان به‌دست خویش با طعمه‌ی برابری اسلامی برای خود می‌گسترند. همه‌ی انواع و اقسام «اسلام‌های راستین» بئس‌البدل‌های این منشأ شعوبی‌اند. در همه‌ی صور بعدی که بتوان از این منشأ سراغ کرد، «عدل اسلامی» محور گردش و ترازوی سنجش امور می‌شود. سنگ این بنای تاریخی، همانطور که نشان دادیم، درست یک قرن پس از سیطره‌ی اسلام بر ایران نهاده شده، زمانی که اسلامیان غیرتازی با پشت‌گرمی‌ تازیان ضداموی و به تشویق و تفتین آن‌ها خواستند رجحان عربیت را بعنوان عامل مخل همسانی اسلامی در جامعه‌ی وقت از میان بردارند و برداشتند: به‌بهای سقوط درونی‌شان در اسلام. و خصوصاً ما ایرانیان بودیم که اسلام را از رنگ بومی‌اش که توسط امویان در قبال غیرعرب حفظ می‌شد، با شعوبیت، یعنی «تسویه‌ی اسلامی»، زدودیم تا ما را در کامِ از آن‌پس همگانی‌شده‌اش فرو بلعد و در آمیزش تدریجی‌اش با دینیت مطلقه‌ی ایرانی همزاد جاودان ما گردد. به همین سبب تصادفی نیست که «ما خواص و روشنفکران» دینباره که همه یکسره شعوبی، یعنی مسلمان، غیرعرب و ایرانی و ضدعرب هستیم، در خیل انقلابی همسنخان عواممان از نو به پیشواز مسیحای اسلام رفته بودیم که آزادی و استقلال برایمان به ارمغان می‌آورد! و اکنون که انقلاب دینی ما ملت یا ما ملت دینی همه‌چیزمان را در نوردیده است، باید بیگناهی خودمان را به خودمان ثابت کنیم، ما بیگناهان مادرزاد! این است که دیگری را موجب و مسئول جهالت‌های کهنه و نو خود می‌شناسیم، یعنی «حمله‌ی دوم عرب» را که مأموری بیگانه و سابقه‌دار است!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ـ مهدی محقق که چهاردهه‌ی پیش جنبه‌ی صرفاً صوری این تفاوت را می‌بیند، به گواه آنچه سپس درباره‌ی رازی نوشته،‌ بعدها نیز نگاهش از این مرز فراتر نمی‌رود. تازه سخن مهدی محقق درباره‌ی رازی در اصل همان سخنان معاصران و پسینیان رازی است که او با بیطرفی در مخرجی صریحتر گرد می‌آورد: «افکار و عقاید عمیق و علمی و فلسفی رازی با افکار مسلمانان اعم از معتزلی و اشعری و شیعی و اسماعیلی و اثناعشری قابل انطباق نبود و از این جهت مورد اعتراض شدید قرار گرفت.» (السیرة الفلسفیه، محمدبن زکریای رازی، ۱۳۴۳، به تصحیح و مقدمه‌ی پول کراوس و ترجمه‌ی عباس اقبال آشتیانی، شرح احوال و آثار افکار از مهدی محقق، ص ۱۳).

۲ـ سورۀ حُجُرات، آيه ۱۳. در مورد اين آيه و پيوند آن با نقش مهم اصل و نسب ميان اعراب نگ.: به گزارش تحليلي و مبسوط گلدتسیهر در: Goldzieher: Mohammedanische Studien, 1899, I, 40- 72.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:52  توسط عليرضا  | 

جدايی کشورداری و دين يعنی چه

جدايی کشورداری و دين يعنی چه

16.07.09 | آرامش دوستدار


ببينيم جدايی کشورداری و دين از هم يعنی چه. در وهله‌ی اول يعنی اينکه قوای سه‌گانه‌ی تقنينی، قضايی و اجرايی کشور بر طبق قانون اساسی در برابر هرگونه قيمومت دينی و مرجعيت مذهبی مطلقاً مصون و مستقل باشند. اين جنبه‌ی قانونی‌ست و مربوط به جدايی کليت سياسی حکومت از جهانبينی‌های مذهبی جامعه. اين جدايی جنبه‌ی ديگری دارد که با اهميتی لااقل همسان مکمل جنبه‌ی قانونی می‌شود. ما آن را فرهنگی يا فرهنگی ــ ‌سياسی اصطلاح می‌کنيم، برای اينکه از فرهنگ جامعه برمی‌خيزد و نظم کشوری را بر نيروی درونی جامعه مبتنی می‌سازد. جنبه‌ی فرهنگی يعنی اينکه افراد و گروه‌های هم‌کيش يک جامعه تحت تأثير سيطره‌ی اجتماعی جهانبينی دينی‌شان نسبت به انديشه، خواست و احساس افراد و گروه‌های ديگر متجاوز نباشند. اين جنبه به جدايی قانونی حيات درونی می‌دهد. جوامعی که جدايی قانونی کشورداری و دين را راحت‌تر و مؤثرتر رعايت می‌کنند، جوامعی هستند که جنبه‌ی جدايی فرهنگی اين دو نيرو در آن‌ها قوی‌ست. هيچ جامعه‌ای به صرف جدايی قانونی حکومت و دين اما بدون جدايی فرهنگی آن‌ها قادر به اجرای مطلوب قانون مربوط و حفظ حقوق آدم‌های مشمول آن نخواهد بود. جدايی قانونی حکومت و دين، هر قدر هم ضروری و اساسی، قراردادی‌ست و ضمناً لودهنده‌ی امکانات و احتمالات مخلی که نظم جامعه را بالقوه تهديد می‌کنند. اما اين امر خصوصاً لزوم جنبه‌ی قانونی اين جدايی را نيز می‌رساند که می‌تواند و بايد جدايی فرهنگی آن را از برون در جامعه برانگيزد و پيش راند.

جدايی فرهنگی، اگر طبيعی يا عرفی نباشد، ناشی از آموختن و دانستن است و خود معيار سنجش و ارزش قراردادها. به همين سبب قراردادی نيست، وجودش مستقيماً نيازی به قانون ندارد، اما در هر دو صورت پشتوانه‌ی معنوی قانون است. موارد نارسايی وناتوانی آن را آسان و فراوان می‌توان به‌دست داد. برای نمونه: قانون اساسی مشروطيت چهار دين يهودی، زرتشتی، مسيحی و اسلام را به رسميت می‌شناسد و پيروان آن‌ها را به عنوان افراد ملت ايران از نظر حقوق فردی و اجتماعی برابر می‌داند. اما فقدان يا نقصان فرهنگ سياسی جامعه‌ی ما از دير باز سبب شده که يهوديان، زرتشتيان، مسيحيان از ميان ما رانده شوند و در تنگنای ناشی از آن به صورت پيله‌های اقليت مذهبی درآيند. اينکه فشارها و آزارهای ناشی از چنين فضايی اعضای جامعه را ابتدابه‌ساکن نسبت به هم بدبين و بيگانه می‌سازد و هر بيگانه‌ای مشکوک و مظنون به نظر می‌رسد از بديهات است. نخست و فقط در گسترش ارتباط‌های اجتماعی و گشايش مراودات و تنوع روابط زيستی در دو دهه‌ی آخر حکومت شاه بود که پيروان اديان مختلف جامعه‌ی ما، آنهم ميان طبقات متوسط و بالا، به تدريج با هم مأنوس گشتند. و اکنون که اپوزيسيون سياسی در خارج، به استثنای آن گروهی که سياستش نيز از ديانتش الهام می‌گيرد، جدايی حکومت و دين را مبنای نظام حکومتی آينده می‌خواند، بايد دانست که چنين مبنايی در صورتی معنا دارد که نشانه‌ای از بيداری فرهنگی باشد، نه واکنشی محض و مصلحتی بر ضد جمهوری اسلامی.

فرهنگ سياسی را بايد فراگرفت و ترويج کرد. و اين در وهله‌ی اول و آخر از طريق تنوير، يا روشنگری، يعنی روشن کردن اذهان ميسر می‌گردد. هر دولت مردم‌دوست و پايبند به پيشرفت جامعه بايد امکانات و موجبات تنوير را به سهم خود فراهم آورد و در تحقق آن بکوشد. اما روشن کردن اذهان در هر جامعه‌ای از وظايف فطری و اساسی روشنفکران است. روشنفکر کسی می‌تواند باشد که با پندار و کردار خود استقلال فکری، ارادی و عاطفی را از ديگری نگيرد بلکه در او بپروراند و با پرورش انديشه و دانش مردم را از جهل برهاند. روشنفکر ما عموماً در دهه‌‌های اخير، اگر سوداگری مادی و معنوی نمی‌کرد، يا مذهبی بود، يا مارکسيست مکتبی، يا آميخته‌ای از هر دو با هم. در هر دو حال روشنفکری‌اش را از برکت وجود دوست يا دشمن خود داشت که حکومت پيشين باشد. به محض اينکه اين محور حياتی را از او گرفتند به مرگ معنوی درگذشت. در واقع چنين روشنفکری با همه چيز سروکار داشت، حتی با تعويذ، اما نه با تنوير.

چون ما اساساً جدايی فرهنگی سياست و دين نمی‌شناسيم و حتا سايه‌ی محو آن را در اعماق تاريخ‌مان نمی‌بينيم و مآلاً به خلأ آن در جامعه‌ی خود آگاه نبوديم، تصور می‌کرديم حکومتی مذهبی با پايين‌ترين سطح ممکن شعور و بالاترين حد ممکن جنون نخواهد توانست با ارعاب و کشتار از يکسو و دميدن در کوره‌ی کين و ستم و ايجاد ادبار زيستی و دينی از سوی ديگر بقای خود را ميسر سازد. معلوم شد اين تصور نادرست بوده است. به احتمال بسيار حکومت کنونی که قانون اساسی مشروطيت را برانداخت فقط در برابر فرهنگ سياسی جامعه عاجز می‌شد، اگر ما چنين فرهنگی می‌داشتيم. برای آنکه جدايی کشورداری و دين آنگاه ملکه‌ی وجودی ما می‌بود، نه امری قراردادی و قابل لغو. و در آنصورت طبعاً زمينه‌ای برای بالش نيروهای مذهبی وجود نمی‌داشت تا آن‌ها را نخست به ميانداری جنبش عمومی و سپس به قدرت حکومتی برساند. چنين زمينه‌ای خود به خود پديدار نخواهد گشت. بايد آن را ساخت و اين دشوارترين و اساسی‌ترين وظيفه‌ی فرهنگی در ابتنای هماهنگی و نظام درونی جامعه‌ی ماست.

سرزمين ما بارها دستخوش رويدادهای خانمانسوز بوده و به نحوی از نيستی قطعی جان به در برده است. جمهوری اسلامی به جهاتی البته مهلک‌ترين آن‌ها نيست. اما از اين امر کلی نبايد نتيجه گرفت که ايران از هر مهلکه‌ی تاريخی رهيده و در آينده نيز هميشه و الزاماً خواهد رهيد. چنين توهمی ناشی از تجارب ناانديشيده‌ی تاريخی ماست: خصوصاً از اينکه ما از نخستين پايه‌گذاران دولت‌های بزرگ و مقتدر دوره‌ی کهن بوده‌ايم و قومی متمدن؛ از اينکه پس از شکست از اعراب از نو خود را باز ساخته‌ايم، در شعر و ادب و دانش ميان کشورهای اسلامی‌شده مقامی ممتاز يافته‌ايم و سرانجام از اينکه ميان مغلوبان اسلامی مانده‌ی صدر اسلام تنها قومی هستيم که زبان خود را در بنياد حفظ کرده‌است. و نتيجه‌اش اينکه ما هنوز ايرانی‌ايم. اينها همه کلاً درست و مهم‌اند. اما نه می‌رسانند که ما از مهلکه‌های تاريخی آسيب‌های عميق و جبران‌ناپذير فرهنگی نديده‌ايم و نه اينکه در برابر اينگونه مخاطرات احتمالی آينده ذاتاً رويين‌تنيم. تاريخ عکس اين را به ما می‌آموزد: ايران باستان تا پيش از شکست از يونانيان بزرگترين دولت دنيای کهن بود. پس از آن باز هم دولت‌های بزرگ و نيرومند بوجود آورد. آخرين و قوی‌ترينش ساسانيان بودند که در رقابت با امپراتوری روم بر نيمی از دنيای قديم حکومت می‌کردند. ليکن ايران ديگر نتوانست قدرت و نظامی بنياد کند که با دولت هخامنشی برابری نمايد. اين امر عللی عميق‌تر از آن دارد که اساساً بتواند در اينجا مطرح گردد. اما اينکه پس از سقوط هخامنشيان باز و اساساً دولت‌های توانايی چون اشکانيان و ساسانيان ممکن شدند همانقدر بی‌دليل و نتيجه‌ی محض ايرانيت ايرانيان نبوده است که ايران پس از اسلامی شدنش مقام خود را به عنوان کشور و دولتی اصيل و مؤثر در تاريخ جهان برای هميشه از دست می‌دهد. پيدايش دولت‌های اشکانی و ساسانی پس از سقوط شاهنشاهی هخامنشی علل خارجی بسيار مهم دارد که شرط لازم برای تجديد حيات اجتماعی و دولتی بوده‌اند. از جمله اينکه يونانيان پيروز، ايرانيان را نه زيردست بلکه حريف هم‌شأن خود می‌دانستند و در نظام کشوری و تمدنی نوع خود منحصر بفرد. همين موجب شد که سازمان سياسی، دولتی، اجتماعی و فرهنگی ايران در اصل دست نخورده بماند و اشکانيان و سپس ساسانيان آن را از نو احيا کنند. اسکندر حتا می‌کوشيد، و اين از مسلمات تاريخی‌ست، با استفاده از الگوی نظام شاهی ايران از اين سرزمين و يونان بزرگترين امپراتوری جهان وقت را پديد آورد. سعی وی در ترويج زناشويی ميان يونانيان و ايرانيان و نيز پافشاری ناکاميابش در تحميل آداب درباری به سرداران يونانی و همچنين سپردن بسياری از سمت‌های مهم اداری و سازمانی به بزرگان ايرانی، همه از زمره‌ی اقداماتی هستند که او به اين منظور کرده است. اينها همه شرايط مناسب و لازم خارجی برای بازسازی جامعه‌ی ايرانی بودند. بنابراين دوام فرهنگی جامعه‌ی ايرانی و پديداری مجدد دولت‌های بزرگ آن پس از شکست از يونان نه تصادفی بوده و نه صرفاً نتيجه‌ی نبوغ جاودان ايرانی.

اما آنچه در اينجا برای ما اهميت دارد. يک علت برونی و اساسی ديگر که به بقای شالوده‌ی جامعه‌ی ايرانی در استيلای يونانيان کمک کرد و احيا و استمرار نوين نهصدسال دولت آن را در دوره‌ی اشکانی و ساسانی ممکن ساخت اين است: يونانيان هرگز به پندار دينی، آداب و رسوم جامعه‌ی ايرانی تجاوز نکردند و نخواستند شيرازه‌ی آن را از هم بپاشند. اين رعايت نه از اين‌رو بود که يونانيان از اين لحاظ ميان ديگر اقوام استثنا بوده باشند، گر چه آنها به عنوان قوم متفکر بطور اخص لزوم آزادی بينش‌ها و نگرش را می‌شناختند و رعايت آن را بديهی می‌دانستند، بلکه چون در نظام دنيای کهن اساساً مصونيت آيينی، به عللی که ذکرشان در اينجا مقدور نيست، امری طبيعی به شمار می‌رفت. چنين بود که جامعه‌ی ايرانی از اين نظر در شکست از يونانيان آسيب چندانی نديد و توانست با حفظ و پرورش باورها و آرمانهای بومی‌اش خود را بازسازد و بار ديگر در پيکرگيری دولتی برومند گردد. رعايت آيين بيگانه در جوامع کهن و از جمله در ايران به عنوان تميز قوميت و بوميت خود از ديگری حکم فرهنگ فطری شده‌ی سياسی را داشت و قانونی نانوشته بود. کوروش و داريوش نخستين زمامدارانی هستند که اين حرمت آيينی را بصورت رفتار سياسی درمی‌آورند و آن را در کشورداری خود در سرزمين‌های مغلوب نيز به کار می‌برند. شواهد تاريخی آن معروف‌اند. اهميت اين اقدام به اين نسبت بيشتر می‌شود که زمينه‌ی موجود فرهنگی‌اش را در جامعه‌ی کهن ايرانی به حد شعور سياسی بالا می‌برد. با وجود اين، دو شاهنشاه نامبرده را نه مخترع فرهنگ سياسی ايران بلکه پايه‌گذار نظام کشوری چنين فرهنگی بايد دانست. اين قانون نانوشته را اشکانيان به این سبب طبیعی می‌شمردند که در عهدشان همه‌ی اديان آزادانه در کنار هم می‌زيستند. و ساسانیان نیز از اینرو که دولتشان برخلاف دو دولت پيشين از بدو تأسيس زرتشتی بود، اين دين را انحصار خود و ايرانيان می‌دانست، و مآلاً نمی‌توانست مبلّغ اين کيش باشد. تعقيب و ايذای مسيحيان و کشتار مانويان و مزدکيان در دوره‌ی ساسانی از جمله‌ی استثناآت ننگين اين قاعده‌ی کلی در جامعه و دولت ايران باستان بوده و علل سياسی داخلی و خارجی داشته است. برای نخستين بار در دنيای کهن، تئودوسيوس امپراتور روم اين پيمان عرفی را با دولتی کردن دين مسيحی و ممنوع ساختن دين رومی می‌شکند و بدينسان در پايان سده‌ی چهارم ميلادی تجاوز دينی را رسمی می‌کند. سلطه‌ی دين در دوره‌ی هزار ساله‌ی قرون وسطايی خود چنين آغاز می‌گردد. هيچ تجاوزی عميق‌تر و جبران‌ناپذيرتر از تجاوز آيينی نيست. آيين نام مجموعه باورها و ارزش‌های جامعه‌ی آدم‌هاست. درهم شکستن روحی و ماهيتی فرد، قوم يا ملتی را به بهترين وجه هتک آيينی‌اش ميسر می‌کند. چنين شيوه‌ای را بايد در منشأ و سير تاريخی‌اش نزد خود شناخت و نشان داد.

اسلام دومين دولت دينی در تاريخ است که با تحميل خود بر اقوام، آن‌ها را به اعراض از آيين‌شان وامی‌دارد. از اين طريق يکجا شالوده‌ی جوامع را متلاشی می‌کند و خود را جانشين آن می‌سازد. چنين ضربه‌ای به ريشه‌های هر جامعه‌ای غالباً صدمه‌ی ترميم ناپذير می‌زند و حتا بازيابی ريشه‌ها را گاه غيرممکن می‌سازد. اروپاييان در جنبش‌های بزرگ فکری و فرهنگی، زمانی دراز پيش از تقنين جدايی حکومت و دين، نخست از طريق کشف و آموزش ميراث يونانی و رومی بر سلطه‌ی مسيحيت از درون چيره گشتند. بدينگونه بود که توانستند کليسا را جای خود بنشانند و از جمله فرهنگ سياسی را از نو بياموزند و بپرورند. کار ما بسيار دشوارتر است. ما ايرانيان حتا نمی‌دانيم چه چيز را بايد در تمدن و فرهنگ باستانی خود از خلال و فراز اسلام که همه‌ی چشم‌اندازها را به آنسو بسته است بجوييم تا احياناً پشتوانه‌ای تاريخی برای تنوير خود بيابيم. برای اينکه هيچگاه نتوانسته‌ايم به جد رابطه‌ی قطع شده‌مان را با آنسوی اين مرز از نو برقرار کنيم. به همان اندازه که فرهنگ اروپايی بدون پيشينه‌ی يونانی و رومی غيرقابل تصور است، بندهای مذهبی اسلام راه ما را به کنه فرهنگ پيشينمان از درون بسته‌اند. هر اندازه آن‌ها از طريق تحقيق و تفکر و با شکستن سدهای دينی سرانجام اصل خود را بازيافته‌اند، ما در چنگ اين‌گونه موانع منشأ خود را گم کرده‌ايم و از آن پرت‌تر شده‌ايم. برشمردن نام ده‌ها و صدها شاعر، اديب، عارف و حتا دانشمند که در اين هزار سال گذشته از سرزمين ما برخاسته‌اند برای اثبات نفوذ و مداومت جوهر فرهنگ ايرانی در اسلام هرگز کافی نيست، دردی را هم دوا نمی‌کند. اين‌گونه نظربازی‌ها و ادعاهای مبهم ارزش فکری ندارند و هرگز نمی‌رسانند چه چيز را چه کس و چه کس را چه چيز چگونه در نفوذ خود پرورده و دستاموز کرده است. هر اروپايی دانا و بافرهنگی می‌داند که آگوستين و توماس آکوئيناس در بينش خود قديس مسيحی بوده‌اند و نيز اين را که چرا و چگونه اينها با وجود اين نمی‌توانسته‌اند بدون افلاطون و ارسطو اصلاً بوجود بيايند. دانستن يعنی چرايی و چگونگی را دانستن. چاره‌ای از آن نيست و ملاحظه و رعايت برنمی‌دارد. حال اگر ما مثلاً ناصرخسرو و حافظ را در کنار فردوسی بگذاريم، حداکثر اذعان خواهيم کرد، و آنهم به سائقه‌ی حساسيت برانگيخته شده‌ی ميهنی از شعر حماسی فردوسی، که فقط اين سخن‌سرا در شعرش ايرانی بوده است. اما باز هم يک بيت دل‌انگيز حافظ برای خنثی کردن همه‌ی آن «حساسيت» که هرگز به درجه‌ی پختگی و آگاهی فرهنگی نمی‌رسد کافی‌ست، و فردوسی فراموش می‌شود! چرا و چگونه؟ پاسخ اين و صدها پرسش ديگر را بايد جست و يافت، برای اينکه خودمان را بيابيم و دريابيم. برای من فردوسی نه به منزله‌ی بزرگترين حماسه‌سرای ما که غرور حسرت زده‌مان را برمی‌انگيزد، بلکه چون می‌کوشد در سخنش آن دنيايی را به ما بنماياند که منشأ ماهيت فرهنگی مخدوش و مسدود شده‌ی ماست، ايرانی‌ترين و به اين معنا تواناترين سخن‌سرای ما بوده است.

جدايی فرهنگی کشورداری و دين يکی از جنبه‌های ديرين ماهيت جامعه‌ی ايرانی بوده که کمابيش فقط در برخی از دوره‌های دولت زرتشتی ساسانيان تضعيف می‌گردد و تعادل درونی جامعه را به صورت تعدی و اجحاف به غيرزرتشتيان برهم می‌زند. به اين اعتبار بايد دوره‌ی ساسانيان را دوره‌ای ناهماهنگ با فرهنگ دينی ايران کهن دانست. اين جنبه، پس از انقراض دولت ساسانی که در واقع در حکم انقراض درونی جامعه‌ی ايرانی‌ست، مانند بسياری از جنبه‌های ديگر در چهارده قرن سلطه‌ی اسلام کلاً در نگاه نابيناشده‌ی ما ممسوخ، مدفون و منسوخ می‌گردد. از آن پس رابطه‌ی ما با سابقه‌ی فرهنگی ايرانی‌مان از اساس تحت تأثير معيارهای مستولی اسلامی يکسره ظاهری و مخدوش می‌ماند و آن سابقه را پيوسته ناشناخته‌تر می‌کند. اما عيناً خود همين رابطه که گاه به صورت نگاه‌های مأيوسانه و پر‌حسرت به آنسوی تاريخ اسلامی ما دوخته می‌شود نشان می‌دهد که ما به نحوی در سايه‌ی آن زيست می‌کنيم و به همين سبب نيز می‌کوشيم شبح آن را در بزرگان فکر و ادب ايران اسلامی بازيابيم. ليکن با اين‌گونه حسرت‌ها و آرزوها به فروغ آن کانون راه نخواهيم برد، اگر فروغی داشته باشد. و همين را بايد معلوم کرد. راه به آن کانون را موانع ضدعلمی و ضدفکری که خود زاده‌ی بندهای‌مذهبی‌اند بسته‌اند. اين بندها انديشه را کاهل، کند و گمراه می‌سازند و راه را ناگشوده می‌گذارند. فقط جدايی فرهنگی کشورداری و دين می‌تواند آن‌ها را از وجود ما بردارد و شرايط را برای گشودن راه فراهم آورد. وسيله‌ی آن تنوير است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 12:0  توسط عليرضا  | 

دینیت ملی یا ملیت دینی؟

 

تحولات تاریخی و فره

26.10.08 | آرامش دوستدار

نگی ما دو مرحله‌ی بزرگ می‌شناسد؛ ایران باستان و ایران اسلامی. نخست باید در آغاز فرهنگ ایران باستان نگریست. فرهنگ ایران باستان چگونه فرهنگی بوده که توانسته است ایران اسلامی را میسر کند؟ و اگر چنین قابلیتی نداشته، پس فرهنگ ایران اسلامی چگونه تحقق یافته و همچنان ادامه دارد؟ اینکه قدرت ساسانی آسیب‌دیده از جنگ با روم و جامعه‌ی تحت فشار و رنجور آن، در برابر هجوم اعراب که در وحدت اسلامی مهار گشته‌اند، درهم می‌شکند و ازهم می‌پاشد، بعنوان یک تشخیص تاریخی درست است. اما ذکر مکرر این تشخیص هرگز برای درک پیدایش آنچه ما ایران اسلامی می‌نامیم نه کافی‌ست و نه اساساً روشنگر. روال ما در مورد بخش اسلامی فرهنگمان به شدت دوپهلوست. از یکسو، در پس آن با حسرت به شوکت و عظمت تمدن ایران باستان می‌نگریم و با غروری شکست‌خورده از جنبش‌های ناکامیابی یاد می‌کنیم که برضد بدویت و بیداد اسلام ـ که ما به جایش عموماً «عرب» می‌گوییم ـ دو قرن ایستاده‌اند. از سوی دیگر می‌نازیم به اینکه فرهنگ معنوی ما از نشأت اسلامی شکفته و در آن پرورده است!

اگر بنا را بر این بگذاریم که سلطه‌ی حکومتی و فشار اجتماعی در تاریخ اسلامی ما مذهبی بوده و مآلاً انحراف از موازین و عقاید حاکم را به‌شدت سرکوب می‌کرده است ـ امری که به اندازه‌ی کافی شواهد تاریخی دارد ـ در آن صورت باید اذعان کنیم که فرهنگ ایران اسلامی، یعنی آنچه شاهکار بزرگان ماست و در ایران روییده و پرورده شده، دروغ بزرگی‌ست که پیشینیان ما زیر فشار و القای مذهبی اسلام ساخته‌اند و گفته‌اند. اما اگر چنین نیست و پایه‌های این فرهنگ را نیاکان مسلمان ما با ذوق و استعداد خود آزادانه بالا برده‌اند، آنوقت این فرهنگ در کلیت خود باید حاصل اختیار و خواست ما در تاریخمان باشد. پس چرا دم از ایران و ایرانیت باستانی می‌زنیم؟ کدام ایران و ایرانیت؟ اساساً ایرانیت ما به چیست و چگونه است؟ به اینکه خود را بر عرب اسلامی ممتاز بدانیم؟ بر کدام عرب اسلامی و به چه مجوزی؟ یا به این است که اسلام را برای خود ایرانی ساخته‌ایم؟ از کجا، چگونه و به چه قیمتی؟ یا به اینکه از بهترین عناصر ایرانی و اسلامی ترکیبی ساخته‌ایم که نه ایرانی‌ست و نه اسلامی، یا هر دو با هم است؟ اگر به اعتراض گفته شود که خلط ایرانی و اسلام با هم مجاز نیست، زیرا ایرانی ملیت است و اسلام دین، آنگاه باید بپرسیم که این ملیتِ اسلامی‌شده چیست، و این پرسش را بازتر کنیم: این چگونه ملیتی‌ست که می‌خواهد متکی به هستی خود باشد و متمایز از اسلام، اما عملاً هیأت جدید خود را در اسلام متحقق کرده است، یعنی در آنچه نمی‌توانسته ایرانی باشد؟ به سخن دیگر این چه ملیتی‌ست که با دینیت بیگانه‌ای به سرحد یگانگی درهم می‌آمیزد و در عین حال از آن متمایز می‌ماند؟ اساساً چگونه ممکن است ملیتی جای خود را به دین دهد و دینیتی را جانشین خویش سازد؟ و اگر چنین امری صورت نگرفته است، پس این پدیده‌ی فرهنگی هزار و چهارسد ساله‌ی ما، که کلیتش را اسلام بلعیده است، چیست و برای ما چه معنا و ارزشی دارد؟ و اگر صورت گرفته است، یعنی ملیت ایرانی و دینیت اسلامی به‌هم آمیخته‌اند و این پدیده را ساخته‌اند، آیا از آن ملیت چیزی باقی مانده است تا ما خود را در آن بازشناسیم؟ و جز این، چه نیروهایی، از کدام سو این ادغام ابدی ملیت و دینیت را به‌وجود آورده‌اند؟ از سوی ایرانیت بوده یا از سوی اسلام، یا از سوی هر دو با هم؟ همه‌ی این پرسش‌ها به ما مربوطند و خود را درست در جایی و زمانی بر ما تحمیل می‌کنند که نبض حیاتی این فرهنگ پریشان و درمانده به تندی هرچه تمامتر می‌زند، تا از مهلکه‌ی جدید و خودساخته‌ی ایرانیت اسلامی یا اسلامیت ایرانی جان به در برد، یا...؟

توضیحاً بیفزایم که منظور از «دینیت» جنبه‌ی فطری‌شده‌ی پندارها و خوی‌های دینی و در اینجا بویژه نوع اسلامی آن در ماست، جنبه‌ای که در ناآگاهی ما قرن‌هاست گونه‌ی احساس و عاطفه، ملاک‌ها و ارزش‌های فرهنگی، اجتماعی، اخلاقی و مناسبات شخصی، فردی و میانفردی ما را متعین و تنظیم می‌کند. یک نمودار برجسته از دینیت اسلامی ما نوع احساس و رفتار مرد و زن مسلمان ما نسبت به همدیگر و آن لمس و برآوردی‌ست که این دو متقابلاً از هم دارند. این رگه‌ی عمومی که مشترک میان خاص و عام است، عمیق‌تر و درونی‌تر از آن در ما می‌تند که احیاناً با رویگردانی نهفته یا آشکار از اسلام ریشه‌کن شود. و تازه معلوم نیست رویگردانی‌های کنونی پس از فرونشستن بحران، از نو اسلام منزه خود را بازنیابند و به روی‌آوری جدید تبدیل نگردند.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 9:43  توسط عليرضا  | 

تغذیه‌ی اسلام نوزاد از کالبد ایران کهن

 

تغذیه‌ی اسلام نوزاد از کالبد ایران کهن

21.01.09 | آرامش دوستدار

 

برای درست فهمیدن رویداد اسلامی‌شدن ایران و پی‌بردن به اهمیت آن برای عرب و اسلام، باید دو عامل را در رأس باقی عوامل همواره در مد نظر داشت. یکی آنکه اعرابِ فاقد فرهنگ و تمدن، بر اثر پیشامدهای مناسب، به موازات و در قبال ضعف و فساد دولتی و اجتماعی ایران، در ظرف یک‌دهه (زمان خلافت عمر) از پرت‌ترین و بی‌اهمیت‌ترین نقطه‌ی پیرامونی رویدادهای سیاسی و تمدنی وقت به مرکز آن، ایران، دست می‌یابند و بدینگونه ناگهان از زیردستی درجه چندم و اصلاً به حساب‌نیامدنی به زبردستی درجه اول می‌رسند. همانند خانگی‌اش را به گونه‌ای در پدیده‌ی «جامعه و جمهوری اسلامی» می‌توان دید که به دست عقب‌افتاده‌ترین قشر فرهنگی و نه تصادفاً تنها قشر ذاتاً و تاریخاً انگل جامعه تأسیس شده است. ریشه‌ی مستقیم این هستی انگلی در چنین نهاد و بنیادی طبیعتاً اسلامی‌ست، برای آنکه اسلام نوزاد فقط با تغذیه از کالبد بیگانه‌ی ایرانی توانسته بزیید و بپرورد. به این معنا تحقق تاریخی اسلام در ایران، به‌سبب وسعت سرزمینی، سازمان‌های اداری، اهمیت سیاسی و تمدنی این کشور،‌ تنها امکان تحقق آن نیز بوده است. تصور این که اسلام ـ هر‌آینه اگر به ایران تجاوز نمی‌کرد، هرآینه اگر در این تجاوز پیروز نمی‌شد تا در لایه‌ها و بافت‌های زندگی‌بخش آن بتند و ببالد‌ ـ در برهوت زادگاهش می‌پوسید یا از زیست گیاهی و بومی محض گریزی نمی‌داشت، البته دشوار است و بسیار هم دشوار است تا زمانی که ما از نظر فرهنگی تا اعماق لمس و احساسمان همچنان در چنگ اوهامی چون مشیت، وحی، نبوت و غیره گرفتاریم. نخست پس از سترده شدن فرهنگی‌مان ـ ‌نه تک و توک افرادمان در کنج امن و دنج خانه‌هامان‌ ـ از اینگونه اوهام و شناختن مکانیسم‌های استقلال‌یافته و خودکارگشته‌ی آن‌ها، که اصل و نسب خود را کاملاً می‌پوشانند، خواهیم توانست به «رمز» جهانی‌شدن و بقای اسلام در پرتو زیست انگلی آغازینش در تن ایران باستانی پی‌بریم.

عامل دوم این است که اعراب که موتور حیاتی‌شان خودبه‌خود آرزوی تحقق جهانی اسلام متجاوز و غارتگر بوده، در پیروزی معجزه‌آساشان بر ایران به طبع حقانیت دینی خود را می‌بینند و حضور خویش در خاک بیگانه را شاهد این حقانیت می‌گیرند. به این ترتیب همچنانکه گشودن ایران بزرگ و بیگانه وزن و برد غیربومی به کامیابی اسلام می‌دهد و به معنویت هر اندازه ناچیز آن بعدی جهانی می‌بخشد، عرب این پیروزی باورنکردنی را حمل بر اهمیت مقدر خود می‌کند و اسلام را موجب و دلیل حقانیت آن می‌فهمد. این تنها مورد تاریخی‌ است که قومی به نیروی دین‌اش، آن هم با چنین شتابی، از نیستی به هستی مطلق تاریخی می‌رسد و دینی به زور تجاوز قوم حامل‌اش نه تنها از بی‌تاریخی نسبی پا به عرصه‌ی تاریخ می‌نهد، بلکه در تعّین تاریخی سرزمین‌های مغلوب از آن‌پس عامل منحصر به فرد می‌گردد. گواه تحقق قطعی و برگشت‌ناپذیر چنین رویدادی را در دوره‌ی امویان باید دید. با تأسیس این نخستین دولت واقعی اسلامی و نُه دهه سلطه‌ی ویرانگر آن، دیالکتیک سروری عرب و کامیابی اسلام آغاز می‌گردد و به اوج خود می‌رسد. در این دوره‌ی سرنوشت‌ساز برای غالب و مغلوب، ایرانیانِِ جان به دربرده از نابودی‌های جنگ و برکنارمانده از آسیب‌های مستقیم آن همچون اسارت، بردگی، بی‌خانمانی و آوارگی به دست عرب و در چنگ عرب، یعنی آن‌هایی که به‌اصطلاح «وضع خوبی» داشتند، به اهل ذمه، یا به موالی،‌ یعنی «بندگان آزاد کرده‌ی عرب»، تبدیل می‌گردند. یا حتا گاه در شرایطی به هر دو با هم (۱). ایرانیان که میان اقوام مورد هجوم اسلام تنها ملتی بوده‌اند که از دیرباز دین و دولت سرزمینی داشته‌اند، این هر دو و نتیجتاً ملیت خود را در سیطره‌ی نوظهور و مطلقاً بی‌سابقه‌ی عرب و سلطه‌ی دینی‌اش از دست می‌دهند و در پی آن تومار هستی‌شان به‌منزله‌ی عامل تاریخی و تا آن زمان تاریخساز جهان وقت درنوردیده می‌شود.

تأثیر اجتماعی و فرهنگی این فاجعه را پورداود در خوی و رفتار اسلامی‌شده‌ی ما ایرانیان چنین دیده است: «خود زرتشتیان ایران تا چند سال پیش طوری گرفتار تعصب هموطنان خویش بودند که آنچه داشتند از دست دادند. و هر تن از آنان که توانست وطن مقدس پیغمبر خویش را وداع گفته به برهمنان هندوستان پناه برد، چه رسد به آنکه بتوانند در خصوص آیین خود کتابی بنگارند و ضمناً حقانیت خود را به ایرانیان دیگر نشان دهند. هیچیک از نویسندگان هم به خیال نیفتاد که در زمینه‌ی آیین ایرانی تحقیقاتی نماید، با آنکه در علم لغت و ادب و تاریخ به غایت محتاج آن بوده‌اند. از کتب عربی و فارسی که از پیش مانده است و اتفاقاً در آن‌ها ذکری از مذهب قدیم شده است، جز یک مشت موهومات مخلوط به غرض و تعصب چیز دیگری به دست نمی‌آید. مثلاً فرهنگ‌ها اوستا را صحف ابراهیم می‌دانند. در کتب تاریخی شادمانی می‌کنند، حمد وسپاس خدای به جای می‌آورند از آنکه لشکر دشمن از عربستان به ایران تاخته، ‌خاک آباد آباء و اجداد ما را غارت و ویران نمودند و زن‌های خانواده‌ی سلطنتی ساسانیان را در بازار مدینه به خرید و فروش درآوردند و ره و رسم گبران آتش‌پرست را برانداختند» (۲).

درست نیم‌قرن پس از نوشتن این سطور، فاجعه‌ی اسلام از نو در ایران تکرار می‌شود و ثابت می‌کند که ما ایرانیان کلاً و عموماً فرزندان خلف همان‌هایی مانده‌ایم که زمانی اهل ذمه یا بندگان آزاد کرده‌ی اعراب بوده‌اند و رفته‌رفته به دامن عطوفت اسلام پناه برده‌اند تا با تحقق و تحکیم فرهنگی آن بنیاد خود را براندازند.


۱ـ نگ.: عبدالحسین زرین‌کوب، تاریخ ایران بعد از اسلام، 1352 صص.، ۴۴۴ ـ ۴۴۷.
۲ـ گاتها، بمبئی، ۱۳۰۵، دیباچه، ۹

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 9:48  توسط عليرضا  | 

خسته ام(اردلان سرفراز)

محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام
 من همه تن انا اللحقم ،‌ کجاست دار ، خسته ام
 در همه جای این زمین ، همنفسم کسی نبود
 زمین دیار غربت است ،‌ از این دیار خسته ام
کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب
از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام
 در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام
هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام
 به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک
بس است تکرار ملال ،‌ ز روزگار خسته ام
دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا
 من از عذاب کوه بغض ، به کوله بار خسته ام
 همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار
از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام
به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال
 من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام
قمار بی برنده ایست ، بازی تلخ زندگی
چه برده و چه باخته ،‌ از این قمار خسته ام
 گذشته از جاده ی ما ، تهی ترین غبار ها
از این غبار بی سوار ،‌ از انتظار خسته ام
همیشه یاور است یار ،‌ ولی نه آنکه یار ماست
 از آنکه یار شد مرا دیدن یار ، خسته ام 

  
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:16  توسط آناهیتا  | 

دو پنجره(اردلان سرفراز)

 توی یک دیوار سنگی
 دو تا پنجره اسیرن
 دو تا خسته دو تا تنها
 یکیشون تو یکیشون من
 دیوار از سنگ سیاهه
سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بی صدایی
به لبای خسته ی ما
نمی تونیم که بجنبیم
 زیر سنگینی دیوار
 همه ی عشق من و تو
قصه هست قصه ی دیدار ، آه
 همیشه فاصله بوده
 بین دستای من و تو
با همین تلخی گذشته
شب و روزهای من و تو
راه دوری بین ما نیست
 اما باز اینم زیاده
تنها پیوند من و تو
دست مهربون باده
 ما باید اسیر بمونیم
 زنده هستیم تا اسیریم
واسه ما رهایی مرگه
تا رها بشیم می میریم ، آه
کاشکی این دیوار خراب شه
من و تو با هم بمیریم
 توی یک دنیای دیگه
 دستای همو بگیریم
شاید اونجا توی دلها
 درد بیزاری نباشه
میون پنجره هاشون
 دیگه دیواری نباشه

                        اردلان سرفراز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:14  توسط آناهیتا  | 

ایمانوئل کانت

ایمانوئل کانت

 
امانوئل کانت.

دوستان عزیز من ببخشید که در میان این معرفی فلسفی از خویش سخنی به میان آوردم ولی دیدم حق با آناهیتای عزیزمه من توی این مدت اصلآ به او نپرداختم شاید سیاست و بازی های سیاسی ذهنم را مشغول کرده ولی بازم میگم که من زندگی کردن را به خاطر دوست داشتن دوست داشتن به وام عاشق شدن و عاشق شدن را به خاطر آناهیتا دوست می دارم

دوستانم آناهیتا توی این روزها از من دلگیره حقم داره پس از همتون می خوام برای بخشیدن من نزد خدایم (آناهیتای گلم) در درگاه خدایتان دعا کنید

ايمانوئل کانت (۱۷۲۴-۱۸۰۴) فیلسوف آلمانی و از مهم‌ترین اندیشمندان اروپایی بود.

او در کونیگسبرگ در خانواده‌ای مسیحی از مذهب پرهیزکاران لوتری [۱] متولد شد. خانوادهٔ او نه فرزند داشتند و او فرزند چهارم آنان بود. او در سن هشت سالگی به اصرار پدر به دست کشیشی به مدرسه کونیگسبرگ رفت. او تا دانشگاه در این مدرسه سخت و خشک مذهبی درس خواند. او بعد از چند سال تدریس خصوصی به دانشگاه رفت و شروع به سخنرانی‌های متعدد نمود. در این سالها کتابهایی در زمینه ریاضیات و دینامیک نوشت و منتشر کرد. پس از انتشار کتابهایی در زمینه کیهان‌شناسی به فلسفه روی آورد.

وی در ۱۲ فوریه ۱۸۰۴ میلادی درگذشت. در مراسم تشییع جنازه او، مردم از شهرهای مختلف آلمان گرد آمدند تا به استادی بزرگ ادای دین نمایند.

کمی از زندگی شخصی او

کانت در زندگی نظمی استثنایی داشت. او هر کارش را در ساعتی مخصوص به خود انجام می‌داد و ذره‌ای از آن تخلف نمی‌کرد. بین مردم شهرش این جمله رایج بود که: می‌توانید ساعتتان را با کارهای کانت تنظیم کنید. او هیچ گاه ازدواج نکرد و به مسافرتی هم نرفت. وظایفش به عنوان مدرس دانشگاه ایجاب می‌کرد که همه بخش های فلسفه را درس دهد و سالهای متمادی توان فکری خود را مصروف تدریس، انتشار کتابهای مختلف و مقالات کرد.

 فلسفه آزادی از نظر کانت

آزادی به مفهوم کانتی آن، مادامی که با آزادی هر فرد دیگر، بتواند در چارچوب یک قانون عمومی برقرار باشد، تنها حق اولیه‌ای است که به هر انسانی به دلیل انسان بودنش تعلق دارد. کانت همهٔ دیگر اصل‌های حقوق بشری مانند برابری و استقلال انسان را از همین اصل بنیادین آزادی مشتق می‌کند. کانت در فلسفهٔ سیاسی خود، نه تنها آخرین پیوندهای میان اندیشهٔ سیاسی دوران جدید و دورانهای پیش از آن را بطور قطعی می‌گسلد، بلکه فراتر از آن، مفهوم «حق طبیعی» عصر روشنگری را به گونه‌ای پیگیر رادیکالیزه می‌کند.

فلسفه کانت

کانت نوعی نگاه متعادل و بینابینی یا سنتزی در برخورد با دو مشرب مسلط آن زمان؛ یعنی فلسفه قاره و فلسفه انگلستان در پیش گرفت و همین معنا به وی امکان داد تا به دور از حب و بغض‌های رایج در میان پیروان این دو مشرب امکان تلفیق و ترکیب آن‌ها را فراهم سازد و سنتز یا برابر نهاد دیگری ارائه کند که نام او را در عرصه نظام فلسفی جهان و فلسفه کلاسیک آلمان به اوج افتخار برساند. یکی از میراث‌های اساسی به جای مانده از دستگاه فکری و تحلیلی کانت مبادرت به فراهم ساختن بستر نقد به عنوان یکی از بسترهای چالش برانگیز در عرصه فلسفه مدرن اروپاست. او این بستر را با تدوین سه اثر مهم که بعدها به صورت کلاسیک‌های فلسفه قاره‌ای و ایده‌آلیسم آلمانی در آمدند پی می‌گیرد؛ یعنی در قالب نقد عقل محض و دوم نقد عقل عملی و سوم نقد قوه حکم یا نقد داوری. به این ترتیب، وی با ترکیب این دو مشرب روند تکامل فلسفه را متحول ساخت و مسیر آن را دگرگون نمود. در این راه او دو حرکت یا گام اساسی را در پیش گرفت. 1- با تاکید بر قوت و توانمندی این ادعای تجربه‌گرایی که تجربه حسی تنها منبع شاخت و منشا تمام آراء و اندیشه‌های انسان به شمار می‌رود ولی نتیجه‌گیری بدبینانه آن را قبول نداشت که نمی‌توان این آراء و اندیشه‌ها را توجیه نمود و علت یا عللی برای آنها اقامه کرد. 2- از سوی دیگر، این ادعای عقل‌گرایی را نیز قبول نداشت که حقایق واقع درباره مساله وجود یا عدم پدیده‌ها و اشیاء تنها به مدد عقل قابل شناسایی است. می‌توان حرکت کانت را خروج عقل‌گرایی و ایده‌آلیسم از بن بست‌های کور آن دانست. این تدوین‌ها و نظرات را در نخستین نقد خود یعنی نقد عقل محض آورده است که در سال 1781 به رشته تحریر در آمد. در کتاب نقد عقل عملی نیز که در 1788 تالیف شد به تحقیق در خصوص مابعدالطبیعه یعنی شناخت مسایلی چون وجود خدا، جاودانه بودن روح، جبر و اختیار انسان ضرورت آزادی و نظایر آنها پرداخته است. نقد سوم نقد قوه حکم یا داوری است را نقد زیبایی شناسی ترجمه کردند. مفاهیم محور کانت در نقد سوم دو مؤلفه اساسی یعنی هدف یا غایت و غایتمندی یا هدفمندی، جزء مقولاتی است که کانت ضمن طرح آنها معتقد است که در هر تبیین علمی می‌توان از این دو مفهوم، مفهوم نخست یعنی غایت یا هدف را سراغ گرفت. در حالی‌که، در این قبیل تحقیق‌های علمی چیزی به نام غایتمندی به معنای منظومه‌ای دال بر وجود یک سری ارزش‌ها و هنجارهای اخلاقی به چشم نمی‌خورد. کانت غایتمندی را بدون غایت قبول دارد. وی زیبایی را شکلی از غایتمندی می‌داند البته زمانی که مستقل از ارائه یک غایت فهم و دریافت شود. به اعتقاد کانت قضاوت یا داوری نوعی ملکه و قوه استعداد عمومی است و همه افراد در معرض یا در محدوده آن قرار دارند و طبعا کم و بیش تحت تأثیر آن هستند یا از آن برخوردارند اما داوری بر خلاف تصور رایج تنها قدرت تمیز یا انتخاب نیست بلکه از طریق هماهنگ سازی و ایجاد اعتدال یعنی ایجاد امر زیبا و یا از طریق کنار گذاشتن و محو یا فرا رفتن (امر والا) می‌توان مفهوم داوری را ارتقاء بخشید. از سوی دیگر بخش اصلی تلاش کانت در این کتاب ( نقد قوه داوری) آن است تا شکلی بسیار زیبا و عالی از احساس را در قضاوت زیبا شناختی پیدا کند که به گونه‌ای ماتقدم و پیشینی تجربه لذت و رنج را تعیین نماید. این تجربه حاکی از هماهنگی (امر زیبا) یا محو و از بین رفتن (امر والا) ای است که هرگونه نقد و داوری مستلزم آن است.

 آثار

  • نقد عقل محض سال ۱۷۸۱؛ خودش می‌گوید: این کتاب محصول دوازده سال تفکر عمیق و جدی است.
  • نقد عقل عملی سال ۱۷۸۸
  • نقد قوه حکم سال ۱۷۹۰
  • مابعدالطبیعهٔ اخلاق اثر مهمی که در سال‌های پایانی سدهٔ هجدهم منتشر ساخت. کانت در این اثر، آزادی انسان را حقی فطری و همزاد او و به عنوان حقی بشری به رسمیت می‌شناسد. تا انجا که دین را نیز بر انسان نمی‌دانست. این فلسفه او انسان گرایی یا اومانیسم نام دارد.

منابع

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11:58  توسط عليرضا  | 

گفته های ناگفته

شب خاموش ، شب خاموش شب خواب است نه بیداری ، شب مرگ آزادی شب سوگ رهایی . اما من دیگر از هر خواب بیزارم ، حرامم باد خواب و راحتی و شادی حرامم باد آسایش من امشب و شب های دیگر باز بیدارم . من از این شب های خاموش در هراسم از این شب های دشمنکام ، از این شبهای بیگانه با طلوع خویش این منم که در انزوای خویشتن از این زندگانی می هراسم. در درون خواب و بیداری به چشمانم می آید روزگار دور از بیزاری آن روزگار کودکی ، آن روزگاران شادمانی و کامرانی آن روزگارانی که آزادی سایه افکنده بود بر سر ما ، آن روزگارانی که نه دل ها پر کین و نه منو تو غمگین آن روزگاران غم در بند و شادی آزاد آن روزهایی که شاعر مرثیه نمی ساخت و آنرا به خاک ها نمی داد . آری من بیزار امشب و شب های دیگر باز بیدارم . بیدارم در شب هایی که رو به طلوعی نیست در شبهای تهی از آزادی شب هایی که امید به سحر گاه سپیدی نیست . در این بیدادگاه در این جولانگاه باستانی همه در بیم نفس در تنگنای سینه مبحوس همه خاموش و در این خفتگاه اندیشه فریاد ها در زنجیر و پای افکار در بند و سخن پشت میله های سلول انفرادی در غم . ای دژخیم منفور هزاران آوای خروشان زندگی در انتظار است دریغا دریغا شب خاموش و لبها خاموش است . در این بی سر و سامانی اژدهاک های دیو خوی رژیم به هر خانه به هر کومه و کاشانه سر می کشند که مبادا شعله ی روشنگر اندیشه ای روشن باشد و درست آن جمعه آن جمعه ی نحس بود که ضحاکان خونخوار تک شعله ی فروزان آزادی را با چرکین عمل خود خاموش کردنند . این مار دوشان در کمینند که مبادا کسی شود بیدار مبادا زبان گنگی باز شود از این همه آزار ، و این اژدهای پیر این پدر جد شیطان کوچکترین جنبش از چشمش دور نخواهد ماند و مدام زیر لبان به خون آغشته اش چنین نجوا میکند (( جز اینم آرزویی نیست که ریزم با تیغ خویش خون مردمان این خاک را )) . در این دوران هر روز چو شبان تار و هر شب سرشار از غم و من  بیم از سوگ روز افکار نهفته دارم . در چنین روزهایی ایرانمان رخت عزای عزیزانش را بر تن کرده و زمانه ته مانده ی نور آزادی را از جام خونین خاک خویش می نوشد و من به یقینم که روزی از میان این طشت خون خورشید آزادی می جوشد . در این تاریکی مرموز در این دشت تشویش و مشوش همه خانه ها خاموش ولیکن تک چراغ های روشنی در اندیشه های سوزان سخن از آزادی می گویند و در این مرگ سایه ها هزاران سایه کمرنگ با یکدیگر گل آزادی را می بویند . بدانید بدانید که اگر در قلبمان هزاران اندوه فراوان است هنوز با گذشت این همه کشتار فروغ روشنی بخش امید و شوق پیروزی در چشمانمان نمایان است هم اکنون گرم در این نجواییم که (( مردن نیکتر از اینسان زندگی با ننگ و بد نامی به سر بردن )) . ای هم وطن ای هم اندیشه ای هم سخن بیایم در این تاریک پر خوف و خطر خورشید راه یکدیگر شویم و بدانیم شبها آن زمان که کودکان سر بر بالشت می گزارنند  صدایی از نهانگاه دهلیز قلبشان سراپا واژه ی مرگ خواهر ، برادر ، پدر را رها می کند پس بیایم با خدای میترا و آناهیتا ، خدای آب و خاک و آتش پیمان بندیم که ستم را نابود می کنیم و نیروی خرد را جایگزینش خواهیم کرد و بدانیم که (( گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است )) . همراهانم برای آزادی وطن باید به دور از زنده بودن و زنده ماندن زیست .

(( کنون یاران به پا خیزید و

به پیمان بسته ارج بگذارید

و همچون عقاب آسا و بی پروا

به صوی خسم روی آرید

به سوی فتح و پیروزی

به سوی روز بهروزی ))    

علیرضا عجرش

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 8:54  توسط عليرضا  | 

روحم عرق نریخت سرابم غزل نشد

 

                                                           
محمدعلی بهمنی

یک آن از آن دقایق نابم غزل نشد
آمیزه‌ی خیالم و خوابم غزل نشد

انگیزه‌ای نماند که پی یاب خود شوم
در آینه حضور و غیابم غزل نشد

حالی شبیه حال غزل یافت می‌نبود
حتا تظاهر تب و تابم غزل نشد

شرجی گواه من که به هر سو شتافتم
روحم عرق نریخت سرابم غزل نشد

هم نیمه‌ی جدال پسندم سکوت کرد
هم نیمه‌ی همیشه مجابم غزل نشد

قلیان به طفل هر شبه‌اش اعتنا نکرد
و سعی شصت ساله شرابم غزل نشد

در خود گریستم که به آخر رسیده‌ام
یک کهکشان شهاب مذابم غزل نشد

پرسش تویی اگرچه جوابم غزل نشد
پرسش تویی اگرچه جوابم غزل نشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 18:33  توسط عليرضا  | 

محمدعلی بهمنی و یک بغل غزل جدید

 

به گزارش ایسنا، این مجموعه شامل 80 غزل، پس از انتشار مجموعه "چتر برای چه؟ خیال که خیس نمی‌شود" منتشر خواهد شد.

 

 بهمنی هنوز نامی برای مجموعه جدید غزل‌هایش انتخاب نکرده، اما شعرهای آن در قالب کتابی برای انتشار آماده است. همچنین مجموعه‌ای از ترانه‌های این شاعر نیز که تاکنون پخش نشده، به‌زودی منتشر خواهد شد.

 

 این مجموعه شامل یک‌صد و 12 ترانه است که به گفته بهمنی، در آن از زبان محاوره و شکسته استفاده نشده و تصنیف‌هایی است که به زبان فاخر ما برگشته است. این مجموعه شامل 70 غزل و 33 شعر آزاد است که بهمنی در توضیحی درباره انتشار آن یادآور شد: تغییر و تحولات به‌وجودآمده باعث شد انتشار این اثر به تعویق بیفتد، چراکه قرار است کتاب همزمان با لوح فشرده و کاست شعرهای مجموعه با صدای پرویز پرستویی منتشر شود و از آن‌جا که کار اخذ مجوز کاست و لوح فشرده طول کشید، انتشار آن به طور کلی به تعویق افتاد.

 

 محمدعلی بهمنی متولد سال 1321 دزفول است. "باغ لال"، "در بی‌وزنی"، "عامیانه‌ها" ، " گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود"، "غزل"، "عشق است"،‌ "امانم بده"، "‌شاعر شنیدنی است"‌ و "این خانه واژه‌های نسوز دارد" ازجمله مجموعه‌های شعر منتشرشده‌ی او هستند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 9:21  توسط عليرضا  | 

شب نشینی با فانوسی از آزادی

شب نشینی با فانوسی از آزادی

در این زمانه ی های هوی پرست            خوشا به حال کلاغان قیل و غال پرست

در یک شب سرد و خموش شبی که تهی بود از آزادی ،  شبی که صدای زجه های مادری به درون سنگ نفوذ می کرد سخنی از انسانیت ، آزادی ، رهایی و مدنیت به گوش نمی رسید . آری در این شب سیاهی ها شب تاریکی و پلیدی ها این بوی خون برادر و خواهران ما بود که کفتار های خونخوار دژخیم را مست می کرد و آن کرکس پیر که در مرکز این دژخیم پدر خوانده ی شیطان است با فولادین قلب خود به انتظار لاشه های شبابان دندان تیز می کند . در چنین شبی فانوسی بر دست گرفتم  و از وجودم در آن دمیدم تا شاید نور پرسه زنی به من دهد. سر بر سجده نهادم و به خداوند خویشتن گفتم : ای خدا ای خداوندی که با بالاترین هنر بی هنر ترین مخلوق را آفریدی آیا بر این آفرینش خود نظری می افکنی ؟

آیا می نگری که چگونه برادران و خواهرانم در مقابل گلوله باران این دژخیم اهریمنی سر می دهند تا تن به ذلت ندهند؟

 آیا تا به حال بوی خونی که از خون برادران و خواهرانم جاریست به مشمات رسیده است؟

خداوندا در این جولانگاه در این ایرانی که ویرانش ساختند انسان را آفریدی تا به خاک و خونش کشی؟

خدایا  امروز این آفریده ات مشت گره کرده تا از حقش دفاع کند ، آیا حق او گلوله و تفنگ است آیا حقش مرگ است؟

خدای من قلم و کاغذ را کنار می گزارم زیرا دستانی که به خون خویشتن جوهریست به قلم و کاغذ نیازی ندارد . خدای من این را بدان که با خون خویش لغت آزادی را بر دفتر سرنوشت ای خاک و بوم هک خواهیم کرد. خدای من سرمان را در آزادی وطن خواهیم داد تا تنمان را در خاکی آزاد به خاک سپارند. خدایا با زبان سرخ خویش سر سبز خویش را می دهیم تا سبزینگی وطن را حفظ کنیم .

خدای من چرا سکوت اختیار کردی؟

چرا پاسخی از تو نمی آید؟

آیا تو هم از این همه پستی به تنگنا رسیده ای؟

و در این های هوی سخنی حتی از پرنده ای هم در نیامد و من در این کویر آزادی به آخرین سوهای فانوس آزادی خویش دلبسته بودم که نا گهان فرشته ای سوگوار را دیدم که آمد و گفت که پاسخت را می خواهی؟ گفتمش آری پاسخم داد که سران دژخیمتان خدا را در تظاهرات اخیر کشته اند

آری دوستان من برای این ضحاکان کشتن من و تو کار دشواری نیست پس بیاییم برای آنچه که اعتقاد داریم بمیریم و از مردن نهراسیم دوستان من با مشت های گره کرده به پیشواز خورشید خواهیم رفت

یکدیگر را تنها نگزاریم

علیرضا عجرش

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 10:3  توسط عليرضا  | 

((نان به نرخ فردا ، خون به نرخ دیروز))

((نان به نرخ فردا ، خون به نرخ دیروز))

 دوستان من سلام

در کوچه پس کوچه های شهر ، در آن دورادور ، تک چراغ های روشنی دیده می شود . خانه هایی که تا به امروز کانون های گرمی بودنند .صدای زجه مادری به گوش میرسد و پرسش های کودکی که مکرر می پرسد مادر پدرم کجاست؟ کمی آنسوتر خواهری بر پیکر بی جان برادرش اشک می ریزد ، به این امید که روزی سیل جاری از اشک هایش او را نیز با خود ببرد و برادری با نوایی حزن آلود یک چشمش اشک دیگر چشمش خون به میهمانان مزار خواهر خوشامد می گوید. در این سوگواری ها کمی بیشتر که گوش می سپاریم به اطرافمان صدای گریه ی طفلی به گوش می رسد که برای شیر مادر می گرید و پدری که مدام به او می گوید عزیزکم اینجا شیر نیست اینجا گلوله و تفنگ است . مادر در پاسخ به دخترش می گوید عزیزم پدرت نزد خداست و دخترک حیران و سرگردان از مادر می پرسد مادر این خدا کجاست ؟ واین سوال در ذهنش نقش می بندد که مگر جنگ تمام نشده پس چرا باز پدرا می رن پیش خدا؟ آری خدای من به این زجه ها گوش بسپار و ببین که چگونه این سرای هفت هزار ساله به جولانگاهی برای تازاندن افسار بریدگان مبدل گشته است. آری نداهای ما رای دادند و نظر خواستن آنان آزادی را واسه قلم خواستنند نداهای ما صدایی برای رهایی مرگ وطن خواستنند نداهای ما تیر تفنگ نمی خواستنند آنان طفل گرسنه ، خواهر گریان ومادر حیران نمی خواستنند آنان تنها صدایی برای رههایی مرگ وطن  خواستنند آری همچون نداها در این خاک و بوم بسیار است . ای ایران من ای مرز پر گهر من نخواهیم گذاشت ذره ای از عظتت کاسته شود و با خون خود نامت را همیشه سربلند نگه خواهیم داشت . دوستان من در این بیدادگاه هفت هزار ساله آنانی که شمشیر را از پشت می بندند بسیارنند پس بیایم به آن شمشرها پشت نکنیم و در مقابلشان از خاک وجود خود برای آبادی خاک وطن مایه بگزاریم . دوستان من ، من از مرگ نمی هراسم زیرا هراس من از مردن نیست هراس من همه مردن در سرزمینی است که در آن مزد گورکن بیش از بهار آزادی انسان باشد .  دوستان من از دژخیم آهنین قلب تنفر دارم و از این ضحاکان زمان هیچ گاه هراسی نخواهم داشت ، ضحاکانی که بر دوش شیطان مار نهادنند و شیطان را بنده ی خود ساخته اند و اگر شیطان می دانست که روزی انسان همانند سران این دژخیم خواهد شد هیچ گاه سر از سجده بر نمی داشت . دوستان من قلم را می اندازم ، چون قلمی که از خون برادر و خواهرانم جوهر گرفته است را نمی خواهم لذا قلم را می اندازم و به پیشواز گلوله باران می روم تا شاید من نیز خطی از دفتر سرنوشت این خاک و بوم شوم . دوستان من دیگر از سر سبز خویش نمی خوانم و با زبان سرخ خویش در سبزینگی وطنم اندک سهمی کسب می کنم . دوستانم گریانم و دردم را میدانم درد من درد زمان است درد من درد گلوله باران است درد من پیکر بی جان ایران است . دوستانم بر صلیبم میخکوب خون چکد از پیکرم محکوم باورهای خویش بوده ام دیروز هم آگاه از فردای خویش . ای هم وطن من ای یار دبستانی من بیایم این چوب الف را بشکنیم و نگزاریم که خون هم وطنانمان بر روی سنگفرش خیابانها نقش بندد بیایم با خون آنها بیرقی از شجاعت را در تاریخ نقش دهیم و با قطره قطره ی خون خود لاله های شکفته از خون این عزیزان را آبیاری کنیم . دوستان من هراس من از امروزی است که خورشیدمان در نهانگاه مه آلودی به بنبست ابرها رسیده  پس بیاییم خود آفتابی شویم و بر سیاهی ها و تاریکی های این دژخیم بتابیم . دوستان من از خزان نهراسیم و به فکر جاودان بهار آزادی باشیم و بساطی برای شب یلدای این پاییز طولانی فراهم کنیم و به بهاران دل ببندیم . دوستان من یقین داشته باشیم که خواستن توانستن است پس بخواهیم تا بتوانیم .

من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند    من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی بر خیزد

به امید آزادی دوست هفت هزار ساله ی مان ایران از بند دیوها می نویسیم ، می جنگیم ، می میریم.

من با تو ما تو با من ما              من بی تو من تو بی من تو

دوستان من یکدیگر را تنها نگزاریم

 به قلم علیرضا عجرش

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 10:11  توسط عليرضا  | 

کودتا و گول خوردن ما

سلام:

اومدم وظیفه ام رو بعد از ۷ سال وبلاگ نویسی به جا بیارم .

دوستان این یه کودتا بود و ما متاسفانه گول خوردهایم.از قهرمون ترسیدن و با بازی های انتخاباتی ما رو پای صندوق کشیدن و باختیم.این حقیقت این جوری هم نشون دادن ما نظام جمهوری داریم و مردم راضی و اسمش رو گذاشتن حماسه ی حضور و هم اومدن تمام مدعیان رهبری و اصلاح طلب های محبوب مردم رو نابود کردن.

ساعت ۲ بعد انتخابات در حالی که هنوز کل آرا خونده نشده بود احمدی نژاد رو برنده اعلام کردند در حالی که اگر ما در خیابان ها بودیم و فریاد می کشدیم و کتک می خوردیم تعداد چماغ به دستان نصف هم نبود....

و فرداش به خاتمی لقب ژورنالیسم آماتور دادن و رای کروبی از ۴ سال پیش هم کمتر شد و موسوی بازنده و مردم خس و خاشاک. و رفسانجانی هم که میدونین.خواهر من که کودکی ۹ ساله است وقتی کتک خوردن بچه ها رو تو کوچه پس کوچه های جردن دیده بود از پنجرره تا صبح پلک نزد و الان دو روز نا آروم و مدام می پرسه چرا می زدنشون اونها فقط می گفتن رای ما رو پس بده .رای ما رو پس بده یعنی چی؟حرف بدیه؟

این بازیه رهبر شدن بود.آقای خامنه ای همه می دونیم بیمارن و درست نیست رهبری دست غیر هم حزبی بیافتد و برنامه های اتمی و مبارزه  با اسراییل خدشه دار بشه.و اما زنده باد خاتمی که قبل از اون ما تو چنان خفقانی بودیم که بودیم که صدای خودمون رو هم گم کرده بودیم.زده باد خاتمی که اگه هیچ کاری نکرد واسمون حد اقل باعث شد جیزایی رو حق خودمون بدونیم و الان به خاطرش جون بدیم.و مردم من هر روز تو راهپیمایی ها بودم اغتشاش گر ها همونایی ان که ۷ تا از بچه ها رو کشتن همونایی ان که ما رو آشوب گر می خوان نشون دنیا بدن.

تو رو خدا حالا که خون دادیم کم نیارین.رهبر ما تو خونه نشست پا به پامون اومد.کاری ندارم چرا اما نفع این ماجرا مال ما هم هست.

تنها نذارین ما رو

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 3:38  توسط آناهیتا  | 

من دوستت  داشتم قدر تمام بودنم.

 شاید اینجا شروع شد و باید اینجا هم تموم شه.علی کسی زنشو تنها نمی ذاره.اما تو با هر مشکلی منو گذاشتی و رفتی.من هیچوقت با اون نبودم و فقط به خاطر تو تحمل می کردم اذیت شه.اما تو نفهمیدی من نمی تونم نسبت به آدما بی اعتنا باشم و اون به من خوبی کرده اما من بازم منتظرت بودم.شاید هنوزم هستم منتظره یه نورم یه روشنایی اما تو بهم خیانت کردی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 18:12  توسط آناهیتا  | 

من آن خشکی کویرم که محتاج به قطره ی آبی نیست

من آن موجم سر بر سنگ کوبم تن به ذلت ندهم

آن گرمایی که نمی آیم تا جایی به سرمای زمستان ندهم

من آن خشکی کویرم که محتاج به قطره ی آبی نیست

آن بی نیازی که بی نیاز از این دنیا نیست

من آن گلبرگم که محتاج به گلستانی نیست

آن درختم که در درونش شاخ و برگ هایی نیست

بلبلی لب نشکفته ام در درونم رازهاست

آن پرستویم که با غروبش طویل زمانی تنهاست

استوار کوهییم از چیدمان سنگ ها

می دانم روزی خواهم شکست همچون دیگر کوها

مشت گره کردم تا بکوبم بر دهان خویش

دهانی که زبان سرخش نمی خواند از سبز خویش

سرم پر شور و دلم آرام و زبانم تند است

بهارم نزدیک و گذر خزانم کند است

علیرضا عجرش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 20:20  توسط عليرضا  | 

مثلث برمودا و عجایب آن

مثلث برمودا و عجایب آن

مثلث برمودا محلی است وهم‌انگیز که در آن صدها هواپیما و کشتی در هوا و دریا ناپدید شده‌اند. بیش از هزار نفر در این منطقه وحشت گم شده‌اند، بدون اینکه حتی یک جسد یا قطعه پاره‌ای از یک هواپیما یا کشتی مفقود شده ، به جا مانده باشد.

موقعیت مثلث برمودا
مثلث برمودا واقعا یک مثلث نیست، بلکه شباهت بیشتری به یک بیضی (و شاید هم دایره‌ای بزرگ) دارد که در روی بخشی از اقیانوس اطلس در سواحل جنوب شرقی آمریکا واقع است. راس آن نزدیک برمودا و قسمت انحنای آن از سمت پایین فلوریدا گسترش یافته و از پورتوریکو گذشته ، به طرف جنوب و شرق منحرف شده و از میان دریای سارگاسو عبور کرده و دوباره به طرف برمودا برگشته است. طول جغرافیایی در قسمت غرب مثلث برمودا ۸۰ درجه است، بر روی خطی که شمال حقیقی و شمال مغناطیسی بر یکدیگر منطبق می‌گردند. در این نقطه هیچ انحرافی در قطب نما محاسبه نمی‌شود.
در غرب اقیانوس اطلس، در آن سوی سواحل جنوب شرقی ایالات متحده ، ناحیه ‌ای وجود دارد که به شکل مثلث است . این ناحیه از برمودا در شمال آغاز می‌شود و تا قسمت جنوبی فلوریدا امتداد می‌یابد ، سپس از سمت شرق با گذشتن از جزایر باهاما و پورتوریکو،به طول جغرافیایی ۴۰ درجه به سمت غرب کشیده می‌شود و دوباره به برمودا باز می‌گردد.
این ناحیه که به مثلث برمودا معروف است ،در لیست رازهای ناشناخته جهان به مکانی اضطراب انگیز وباور نکردنی به ثبت رسیده است . در این مکان بیش از صدها هواپیما وکشتی بدون آنکه کوچکترین اثری از آنان باقی بماند ، ناپدید شده‌اند .اغلب این حوادث از سال ۱۹۴۵ به بعد روی داده است ،و در طول ۲۶ سال اخیر بیش از ۱۰۰۰نفر در این ناحیه از جهان جان خود را از دست داده اند ، بی آنکه حتی اثری از جسد یکی از آنها یا نشانه ای از بقایای هواپیماهاو کشتی‌های ناپدید شده باقی مانده باشد .
وینسنت گادیس که مثلث برمودا را نامگذاری کرده، آن را به صورت زیر توصیف می‌کند: « یک خط از فلوریدا تا برمودا ، دیگری از برمودا تا پورتویکو می‌گذرد و سومین خط از میان باهاما به فلوریدا بر می‌گردد.
این محل فتنه‌انگیز و تقریبا باور نکردنی اسرار غیر قابل توصیف جهان را به خود اختصاص داده است. مثلث برمودا نامش را در نتیجه ناپدید شدن ۶ هواپیمای نیروی دریایی همراه با تمام سرنشینان آنها در پنجم دسامبر ۱۹۴۵ کسب کرد. ۵ فروند از این هواپیماها به دنبال اجرای ماموریتی عادی و آموزشی ، در منطقه مثلث ، پرواز می‌کردند که با ارسال پیامهایی عجیبی درخواست کمک کردند. هواپیمای ششم برای انجام عملیات نجات ، به هوا برخاست که هر شش هواپیما به طرز فوق‌العاده مشکوکی مفقود شدند.
آخرین پیامهای مخابره شده آنها با برج مراقبت حاکی از وضعیت غیر عادی ، عدم روییت خشکی ، از کار افتادن قطب نماها یا چرخش سریع عقربه آنها و اطمینان نداشتن از موقعیتشان بود. این در حالی بود که شرایط جوی برای پرواز مساعد بود و خلبانان و دیگر سرنشینان افرادی با تجربه و ورزیده بودند. با وجود مدتها جستجو هیچ اثری از قطعه شکسته ، لکه روغن ، آثاری از اجسام شناور ، خدمه یا تجمع مشکوکی از کوسه‌ها دیده نشد. هیچ حادثه‌ای چه قبل و چه بعد از آن ، تا این حد حیرت‌آورتر از ناپدید شدن دسته جمعی هواپیماهای مذکور نبوده است. در حوادثی مشابه در این منطقه ‌قایقها و کشتیهایی مفقود شده‌اند (قربانیان مثلث برمودا)، در برخی موارد هم فقط خدمه و سرنشینان ناپدید گشته‌اند.

منطقه وحشت
همه روزه هواپیماهای متعددی بر فراز مثلث برمودا پرواز می‌کنند. کشتیهای بزرگ و کوچک در آبهای آن در حال تردند و افراد زیادی برای بازدید ، به این منطقه مسافرت می‌کنند، بدون آنکه اتفاقی بیفتد. از طرف دیگر ، در دریاها و اقیانوسها در سراسر دنیا ، کشتیها و هواپیماهای زیادی مفقود شده و می‌شوند. پس چرا فقط مثلث برمودا از بقیه مناطق تفکیک شده است. علت این است که اولا هیچ امیدی برای یافتن حتی اثر و نشانه‌ای وجود ندارد. ثانیا در هیچ منطقه دیگر چنین ناپدید شدنهای بی دلیل ، بیشمار و نامعلوم روی نداده و به این خوبی ثبت نشده است.
مشاهدات و گزارشات
در بیشتر اتفاقات مثلث برمودا ، اکثر هواپیماها در حالی ناپدید شده‌اند که تماس رادیویی خود را با ایستگاههای مبدا و مقصدشان تا آخرین لحظه حفظ کرده‌اند و یا برخی دیگر در لحظات آخر پیامهای غیر عادی مخابره کرده‌اند که حاکی از عدم کنترل آنان بر روی دستگاه و ابزارها بوده است و یا چرخش عقربه‌های قطب نما به دور خود و تغییر رنگ آسمان اطراف به زردی و مه آلودی ، آن هم در روز صاف و آفتابی و یا تغییراتی غیر عادی در آبها که تا لحظاتی قبل آرام بوده‌اند، بدون بیان هیچ دلیل روشنی از چگونگی این وقایع.
این پیامها رفته رفته ضعیف‌تر و غیرقابل تشخیص‌تر شده و یا سریعا قطع شده‌اند. دقیقا مثل اینکه چیزی ارتباط رادیویی را قطع کرده باشد و یا چنانچه اظهار عقیده شده، در حال دور شدن و عقب رفتن از فضا و زمان بوده و دورتر و دورتر شده‌اند. در برخی موارد گزارشها حاکی از آن بود که نوری ناشناخته و غیر قابل تشریح روییت شده است. همچنین توده سیاه و تاریکی در سطح دریا که پس از مدتی ناپدید شده ، در جریان اتفاقات مزبور گزارش شده است.
در مواردی هم گزارش شده که نقطه تاریک بزرگی در میان ستارگان در آسمان دیده شده که نوری متحرک از طرف زمین به آن قسمت وارد شده و سپس هر دو ناپدید شده‌اند. در تمام مدت دیده شدن تاریکی ، دستگاهها و سایر ابزارهای قایق‌های ناظر از کار افتاده بودند که پس از رفع تاریکی آسمان ، دوباره شروع بکار کرده‌اند.
در یک مورد هم پیامی عجیب از یک کشتی باری ژاپنی بدین مضمون دریافت گردید. “خطری همانند یک خنجر هم اکنون … به سرعت می‌آید … ما نمی‌توانیم فرار کنیم …” در هر حال بدون اینکه مشخص شود خنجر چه بود، کشتی ناپدید شد.

علل واقعه
علل فرضی طبیعی
توضیحات و علل فرضی مختلفی درباره حوادث مثلث برمودا ارایه شده است که معمول‌ترین فرضیات بر اساس مرگ غیر طبیعی (زیرا هیچ جسدی تا کنون بدست نیامده است.) بنا شده است. این توضیحات عبارتند از:
جزر و مد ناگهانی دریا در نتیجه زلزله در اعماق دریا ، وزش بادهای مخرب و اختلالات جوی ، گویهای آتشفشان که موجب انفجار هواپیماها می‌شود، گرفتار آمدن در جاذبه یک گرداب یا گردباد که باعث سقوط و انهدام هواپیماها یا انحراف مسیر کشتیها و مفقود شدن آنها در آب می‌شود، تحت تاثیر نیرویی مغناطیسی قرار گرفتن و اختلالات امواج الکترومغناطیسی، ولی این دلایل توجیه قابل قبولی برای ناپدید شدن هواپیماها و کشتیهای متعدد در یک منطقه نیست.
علل فرضی غیر طبیعی
دستگیری و ربوده شدن به وسیله زیردریایی یا بشقاب پرنده‌هایی متعلق به کراتی دیگر که برای تحقیق درباره حیات و زندگی باستان و حال ما انسانها به کره زمین آمده‌اند، می‌تواند علتی غیر طبیعی برای توجیه وقایع باشد.
یکی از عجیب‌ترین پیشنهادات در این مورد بوسیله ادگار کایس ، پیشگو و روانکاو و حکیم در دهه پنجم قرن بیست ، ارایه شده است. به عقیده وی قرنها قبل از کشف اشعه لیزر ، بومیان سواحل اقیانوس اطلس از کریستال به عنوان یک منبع انرژی و قدرت استفاده می‌کردند. به نظر کاین نوعی نیروی شیطانی القا شده از سوی آنها ، در عمق یک مایلی در قسمت غرب اندروس غرق شده که هنوز در برخی مواقع باعث از کار انداختن ابزار و وسایل الکتریکی کشتیها ، هواپیماها و در نهایت نابودی آنها می‌گردد.
ام. ک. جساپ که یک فضانورد ، منجم و متخصص کره ماه است، در کتابش به نام « در مورد بشقاب پرنده‌ها » ابزار می‌دارد که ناپدید شدن کشتیهای مشهور در مثلث برمودا ، به وسیله اجسام پرنده صورت گرفته است. وی مفقود شدن خدمه آنها را نیز به اجسام مزبور ربط می‌دهد. به عقیده جساپ یوفوها هر چه هستند، حوزه مغناطیسی موقتی ایجاد می‌کنند که دارای طرحی یونیزه شده است و می‌تواند باعث متلاشی شدن یا ناپدید شدن هواپیماها و کشتیها گردد. او روی این سوال کار می‌کرد که چگونه نیروی مغناطیسی کنترل شده و می‌تواند باعث نامریی شدن گردد. نظریه میدان واحد انیشتین او را مجذوب کرده بود. جساپ هر دو اینها را کلیدی می‌دانست برای ظهور و محو شدن ناگهانی بشقاب پرنده‌ها و ناپدید شدن کشتیها و هواپیماها. ولی مرگ امکان ادامه فعالیت و نتیجه گیری را از جساپ گرفت و تحقیقاتش نیمه تمام ماند.

داستانی عجیب
حادثه‌ای در اثر اختلال زمانی در فرودگاه میامی رخ داد که هرگز توضیحی قابل قبول برای آن وجود نداشته است. این واقعه مربوط به یک هواپیمای مسافربری بود که برای فرود در باند آماده بود و با رادار مرکز کنترل هوایی ردیابی می‌گردید که ناگهان ده دقیقه از صفحه رادار ناپدید شد و سپس دوباره ظاهر گشت. هواپیما بدون هیچ واقعه‌ای فرود آمد و خلبان و خدمه از آنچه افراد پایگاه می‌گفتند ابراز تعجب کردند، زیرا تا آنجا که به خدمه مربوط می‌شد، هیچ اتفاق غیر عادی نیفتاده بود. جالب این که ساعتهای همه آنها حدود ده دقیقه از زمان واقعی عقب‌تر بود. در حالی که هواپیما درست ۲۰ دقیقه قبل از این واقعه وقت اصلی را کنترل کرده بود و در آن هنگام هیچ اختلاف زمانی وجود داشت.
آیا مثلث برمودا و نقاط مشخص دیگر به صورت ماشینی عظیم عمل می‌کنند تا اختلالاتی بوجود آورند؟
آیا آنها می‌توانند گردابهایی را چه در داخل و چه در خارج از جو بوجود آورند که اجسام و اشیا به داخل آنها بیفتد و به بعد زمان و مکانی دیگر منتقل شوند؟

گذشته و آینده برمودا
به نظر می‌رسد که این منطقه طی زمانهای متمادی گذشته نیز در افسانه‌ها به منزله مکانی ترسناک وجود داشته و حتی خیلی قبل از تاریخ کشف آن و بعد از آن تاریخ تا صدها سال با عناوین «دریایی از مقبره‌ها» ، «مثلث شیطان» ، «مثلث مرگ» ، «دریای بدبختی» ، «گورستان آتلانتیک» نامیده می‌شده است.
شومی و بدشگونی مثلث برمودا حتی در عصر فضا نیز باعث تعجب انسانهایی چون کریستف کلمب و فضانوردان آپولو ۱۳ که یکی کاشف در زمین و دیگری در فضاست، شده است.اینکه چرا وقایع عجیب این منطقه گزارش نمی‌شود، شاید به دلیل ایجاد رعب و وحشت عمومی باشد، شاید هم چون دلیل اصلی وقایع معلوم نیست، اتفاقات مربوطه بازتاب نمی‌یابد. البته در اغلب گزارشات ارایه شده هم سانسورهایی وجود دارد که اصل وقایع را سرپوشیده نگه می‌دارد.
دانشمند روسی مدعی کشف راز مثلث برمودا شد

دانشمند ژیوفیزیک و نظراتش
یک دانشمند ژیوفیزیک ساکن شهر وارونژ روسیه مدعی کشف یک علت طبیعی برای حوادث ناگوار مثلث برمودا شد.
به گزارش ایسنا، ولادیسلاو بوکریف، در این زمینه گفت: ویژگی عجیب مثلث برمودا توسط طبیعت برنامه ریزی شده است. یکی از شعبات جریانات گرم گلف استریم، با گردش در جهت عقربه‌های ‌ساعت در منطقه دریای سارگاسوف، روی می‏دهد. این حرکت به یادآورنده پرتاب کننده دیسک است که در آغاز خود می‏چرخد و تنها در لحظه ای که بالاترین سرعت زاویه ای را به دست آورد، دیسک را به جلو پرتاب می‏کند.
به نظر وی وجود میکرو و ماکرو گودال‌هایی ‌در این منطقه، مولد آشفتگی‌های ‌جاذبه ای و مغناطیسی می‏باشد که در نتیجه آن دستگاه‌ها ‌از کار افتاده و ارگانیزم انسان سنگینی ای را تحمل می‏کند که گاهی مرگبار است.
وی می‏گوید: چون در این منطقه، گردش آب در جهت عقربه‌های ‌ساعت است، برمودا همانند گرداب، اشیا را به سمت خود می‏کشد، یعنی بردار جاذبه به سمت عمق دریا و مرکز زمین است. برمودا برای وسایط نقلیه هوایی و دریایی تنها در زمان وقوع جزر در دریا خطرناک است. در این فاز، ابتدا گودال‌های ‌آبی و پس از آن گودال‌های ‌هوایی پدیدار می‏شوند. این وضعیت همانند فنجانی است که به طور ناگهانی انتهای آن را باز کنند. آب به سمت شکاف حرکت می‏کند و حرکتی گردشی به خود می‏گیرد و در امتداد خود، جریان هوا را می‏راند. این دانشمند ژیوفیزیک روسیه می‏افزاید: با دانستن فاز جریان مد و ویژگی تشکیل جریانات، می‏توان روشی را ایجاد کرد که وقوع حادثه را در این مثلث ناآرام، همچنین در سایر نقاط خطرناک جهان هشدار دهد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 17:51  توسط عليرضا  | 

غصه

من آن مرد از وادی مردان غصه ام

آن مردی که بی لبخندی هراسان زنده ام

من از بهت شکستن شیشه عمر

شیشه ی عمر را با دست خود شکسته ام

واژه ی لبخند بسی غریب است با دل من

و من در غریو روزگاران به انتتضار لبخندی نشسته ام

من آن بیدم که با هر باد نمی لرزم

اما در نسیم وحشی روزگار استخوانها شکسته ام

من آن گلبرگ خزان دیده ی پاییزم

که در سراسر پاییز دنیا زیر پاها شکسته ام

یعغوب نبی چه داند از صبر و غم

که من خود بهار غم و یک صبر زاده ام

علیرضا عجرش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:46  توسط عليرضا  | 

اکبر گنجی

 تولد

اکبر گنجی در روز ۱۱ بهمن ۱۳۳۸ در کوی ۱۳ آبان نازی آباد تهران به دنیا آمد.

 بعد از انقلاب ۱۳۵۷تا دوم خرداد ۱۳۷۶

وی در دوران انقلاب ۱۳۵۷ایران از فعالین خیابانی بود که بعدها با تشکیل سپاه پاسداران به آن پیوست . اکبر گنجی از مخالفین ادامه جنگ بعد از فتح خرم شهر بود وی در سال ۱۳۶۲ در یک سخنرانی علنی در پادگان ولی عصر و در حضور محسن رضایی، فرمانده وقت سپاه، به سیاست ادامه جنگ اعتراض کرد و آن را بیفایده دانست. وی در همان سخنرانی که باعث بحرانی در سپاه شد، فرماندهی سپاه، از جمله محسن رضایی، محسن رفیقدوست، ذوالقدرو زیبایی نژاد را متهم کرد که سپاه را آلت دست سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی کرده اند و با نیروی نظامی سپاه کار سیاسی می کنند و خواستار برکناری فرماندهی سپاه شد. این سخنرانی که با استقبال نیروهای لشگر محمد رسول الله سپاه و تنش میان آنان با فرماندهی سپاه شده بود، واکنش شدیدی در سپاه در حال جنگ ایجاد کرد.دادستانی سپاه این برخورد را تمرد در شرایط جنگی دانست و برای گنجی خواستار اشد مجازات یعنی حکم اعدام شد. اما با وساطت آیت الله منتظری و شیخ یوسف صانعی این موضوع منتفی شد. وی در سال ۱۳۶۳ از سپاه استعفا داد و از آنجا بیرون آمد . او بعد از کنار رفتن از سپاه چند سالی رابط فرهنگی سفارت ایران در ترکیه بود و همچنین او با اعضای نهاد اطلاعات نخست وزیری مانند سعید حجاریان که بنیان گذاران اصلی وزارت اطلاعات بودند ارتباط داشت که گاهی باعث شده بعضی وی را از اعضای وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی بدانند. خود او هرگونه حضور و ارتباط با وزارت اطلاعات را تکذیب می کند . با پایان جنگ و پس از ورود به دانشگاه، از اوایل دههٔ هفتاد گنجی به حلقهٔ کیان پیوست. حلقه‌ای که پس از جدا شدن خاتمی و شمس الواعظین و اعضای چپ مذهبی گرداننده روزنامه کیهان از آن نهاد به نشریه کیان روی آوردند و عبدالکریم سروش، روشنفکر دینی مشهور ایرانی که در آن زمان از استادان این جریان و همچنین یکی از موثرترین اعضای نهاد انقلاب فرهنگی که هنوز با نام شورای عالی انقلاب فرهنگی وجود دارد بود آنان را به لحاظ فکری تغذیه می‌کرد.

بعد از دوم خرداد

با پیروزی محمد خاتمی در دوم خرداد ۱۳۷۶ و در انتخابات ریاست جمهوری، یاران او که اکبر گنجی نیز در میان آن‌ها بود به نام اصلاح طلبان شهره شدند و فعالیت‌های گستردهٔ سیاسی و اجتماعی را پی گرفتند. زندانی شدن اکبر گنجی به دلیل واکاوی فاشیسم مذهبی در دانشگاه شیراز و انتشار هفته نامه راه نو از رویدادهای چشمگیر این دوران زندگی اوست. همچنین پیگیری پرونده قتلهای زنجیره ای طی داستان-گزارش هایی به نام تاریکخانه اشباح و عالیجناب سرخپوش و عالیجنابان خاکستری که اولین گام او برای جدایی کامل از طیف اصلاح طلبان طرفدار حکومت ولایت فقیه به شمار می رود از مهم‌ترین نوشته های وی در این دوران است.

 ماجرای کنفرانس برلین

وی پس از شرکت در کنفرانس جنجالی ایران پس از انتخابات که بعدها به کنفرانس برلین مشهور شد، پس از بازگشت به ایران در فرودگاه مهرآباد تهران در مورخ سوم اردیبهشت ۱۳۷۹دستگیر شد.

بازگشت به تهران و محاکمه

دادگاه اولیه گنجی به ریاست قاضی مرتضوی وی را به دلیل چند اتهام سنگین سیاسی به ده سال حبس و پنج سال تبعید محکوم کرد اما دو سال بعد در دادگاه تجدیدنظر حکم گنجی تنها به شش ماه حبس کاهش یافت. قاضی این دادگاه علی بخشی بود که چندی بعد بازخرید گردید. با اعتراض دادستانی تهران، حکم گنجی دوباره نقض شد و این بار به شش سال حبس بدل گردید.

زندان و اعتصاب غذا

اکبر گنجی در زندان نه تنها از مواضع خود عدول نکرد که در برخی از آنها رادیکال تر نیز شد. وی ابتدا جزوه مانیفست جمهوری‌خواهی را نوشت که در آن به جدایی کامل دین از سیاست پرداخت. از این مانیفست در سال ۱۳۸۴، جلد دومی هم به قلم گنجی در زندان اوین منتشر شد که در آن برای اولین بار در تاریخ جمهوری اسلامی یک فعال سیاسی داخلی شخص سید علی خامنه‌ای را به شدت مورد انتقاد قرار داد.

اکبر گنجی در زمان انتخابات ریاست جمهوری دورهٔ نهم رسما انتخابات را تحریم کرد. وی سرانجام در اعتراض به آنچه بدرفتاری‌های فراوان در زندان اوین می‌خواند، ابتدا برای سیزده روز دست به اعتصاب غذای نامحدود زد که با موافقت با به مرخصی آمدنش، این اعتصاب غذا شکست. گنجی پس از بازگشت به خانه در مصاحبه‌هایی با خبرگزاری‌های بین‌المللی رسماً بر سیاست تحریم انتخابات صحه گذارد و به‌شدت از جدایی کامل دین از سیاست و تأسیس یک جمهوری تمام عیار به جای جمهوری اسلامی دفاع نمود. این گفت‌وگوها او را به زندان بازگرداند و اکبر گنجی دوباره برای مدت قریب هفتاد روز دست به اعتصاب غذای نامحدود زد. در این مدت بسیاری از ایرانیان سراسر جهان و سران کشورهای غربی به حمایت از او برخاستند. رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا جرج دبلیو بوش، تونی بلر نخست وزیر انگلیس و کوفی عنان دبیر کل سازمان ملل متحد از جمله شخصیت‌های بین‌المللی بودند که خواهان آزادی اکبر گنجی شدند.

در پی وخامت اوضاع عمومی و پس از چاپ عکس‌هایی از اکبر گنجی که وی را در حالتی رنجور نشان می‌داد، دادستان تهران سعید مرتضوی دستور انتقال گنجی را به بیمارستان میلاد صادر کرد. سرانجام پس از هفتاد روز، وی را به زندان اوین بازگرداندند.

در زمان اعتصاب غذا، گنجی در نامه‌هایی به آزادگان جهان (۲ نامه) و در جواب نامه‌های آیت‌الله منتظری و دکتر سروش که خواهان پایان اعتصاب غذای وی شده بودند، وی علاوه بر وارد نمودن انتقاداتی جدی به حاکمیت ایران، خواستار برکناری سید علی خامنه‌ای و شرکت او در یک انتخابات عمومی به منظور سنجش میزان محبوبیتش شد. وی در این نامه‌ها صراحاتا از تغییر نظام سیاسی ایران صحبت کرد.

اکبر گنجی در این نامه به حسینعلی منتظری معتقد است طبق دیدگاه امام خمینی آقای خامنه‌ای از رهبری بر کنار شده است و صلاحیت و مشروعیت رهبری را ندارد:

اینک هم به صراحت و روشنی تمام باید گفت: «آقای خامنه‌ای باید برود» چرا؟ برای این که بنا بر نظریه آقای خمینی، آقای خامنه‌ای اینک از رهبری خودبه‌خود عزل شده است. آقای خمینی می‌گوید: «هر فردی از افراد ملت حق دارد مستقیماً در برابر سایرین، زمامدار مسلمین را استیضاح کند و او باید جواب قانع‌کننده دهد و در غیر این صورت اگر برخلاف وظایف اسلامی خود عمل کرده باشد، خود به خود از مقام زمامداری معزول است.» (آیت‌الله خمینی، صحیفهٔ نور، جلد ۴، ص ۱۹۰) طی سال‌های گذشته، بارها آقای خامنه‌ای از سوی افراد مختلف استیضاح شده است، اما نه تنها به پرسش‌های پرسش‌کنندگان پاسخ نگفته است، بلکه پرسش‌کنندگان را به‌شدت سرکوب کرده است. مطابق اندیشهٔ آقای خمینی، آقای خامنه‌ای دیگر زمامدار جمهوری اسلامی ایران نیست و از این سمت عزل شده است.


وی در مصاحبه‌ای در دوران مرخصی به جزوهٔ مانیفست جمهوری خواهی شمارهٔ ۳ اشاره کرد.

پایان دوره محکومیت

سرانجام اکبر گنجی پس از تحمل ۶ سال زندان و پایان محکومیت خود، در مورخ ۲۸ اسفند ۱۳۸۴ با شرایط جسمانی بسیار ضعیف از زندان آزاد شد و در برخی از پیام‌های خود، خوانندگان خود را به نقد مانیفست جمهوری خواهی فراخواند و همچنین تکمیل و تجمیع دلایل مدافع نظریهٔ خود را نیز از جمله وظایف فعلی خود پس از دوران نقاهت اعلام کرد.

خروج از ایران و دیدار با اندیشمندان مشهور جهان

گنجی چند ماه پس از پایان دوران زندان به خارج از ایران مسافرت کرد . گنجی از همان ابتدا ، سفر خود را موقتی نامید و گفت به کشور باز خواهد گشت . گنجی جایزه قلم طلایی انجمن جهانی روزنامه نگران را در کاخ کرملین روسیه دریافت کرد . پس از آن به ایتالیا رفت و درفش نقره ای شهر فلورانس را گرفت . رئیس پیشین دادگاه بین المللی جنایت های جنگی ، او را با نلسون ماندلا و اسلاو هاول مقایسه کردو نمایندگان شهر فلورانس او را از سلسله «راهگشایان ازادی دانستند که فضای استبداد را می شکند.»

گنجی در این سفر با بسیاری از اندیشمندان مشهور جهان دیدار و گفتگو کرد .

پس از آن به فرانسه ، آمریکا و کانادا رفت و جوایز متعدد دیگری را دریافت نمود . و در بسیاری از دانشگاه های آمریکا و کانادا و همچنین در پارلمان اروپا سخنرانی کرد .

محسن مخملباف کارگردان مشهور ایرانی بعد از دریافت جایزه پاراجانوف در ارمنستان آن را به اکبر گنجی تقدیم کرد و او را بزرگ مردی نامید که سالها زندان خانه اش بود . منبع

مجموعه مقالات قرآن محمدی و حکم ارتداد

اکبر گنجی به دلیل نوشتن مجموعه مقالات قرآن محمدی که در آن مقالات دلایل بسیاری را برای این مدعا که « قرآن یک کلام بشریست » مطرح می کند، توسط آیت الله مکارم شیرازی مرتد و ناپاک اعلام شد [۱] اکبر گنجی در آن مقالات از معتقدان به این سخن که « قرآن کلام خداست » می خواهد تنها یک دلیل برای صدق این مدعای خود بیاورند. گنجی معتقد است در طول تاریخ معتقدان به این مدعا که «قرآن کلام خداست » حتی یک دلیل منطقی برای ادعای خود نیاورده اند . وی همچنین در کتاب آسمانی یهودیان و مسیحیان تردید کرده است. گنجی در بخش دیگری از این مقالات مدعی می شود که امام داوزدهم شیعیان (امام زمان) وجود خارجی نداشته است : « دوازدهمین امام شیعیان (حضرت مهدی ) وجود خارجی ندارد،امام غایب ، برساختهٔ نزاع‌های خانوادگی بر سر ارث و میراث است .» [۲]

و حال اکبر گنجی در انجمن علمی نیلگون واقع در آلمان انجمنی که با گرایش های سکولاریسمی و لا‌ئکی در کار نقد زمانه و فلسفه مشغول به کار هستنند مشغول به فعالیت های علمی خود می باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:22  توسط عليرضا  | 

شرح حال من شرح پشیمانی نیست

دیگر کسی از من نمی داند

دیگر کسی از من نمی خواند

تو ای خواننده ی شعرم چه می خوایی؟

دیگر کسی از من چیزی نمی خواهد

شرح می دهم شرح حال خویش را

شرح حال بی حال خویش را

شرح می دهم شرح سوختن جان خویش را

شرح به دار آویختن دار خویش را

شرح میدهم از شرح بی شرحی خود

شرح عذاب در بی دردی خود

آری منم آن عاشق دلباخته ی دیروز

آن مجنون نشناخته ی دیروز

اما امروز غم هجرانت چنگ به دلم انداخته

این دل دیوانه بازی سرنوشت را باخته

غم در درون دلم آشیانه ساخته

آشیانه اش ویران که مرا آواره ساخته

شرح می دهم شرح حال خویشتن را

شرح سوختن و ساختن و به دار آویختن را

شرح حال من شرح پشیمانی نیست

شرح دشمنی و پریشانی نیست

شرح حال من شرح سوختن است

شرح جان دادن و به دیگران آموختن است

ای علی گوش بسپار به ندای قلب خویش

به ندای حزن آلود مرگ خویش

بین مرگ خویشتن را با چشم خویش

بسوز در آتش خاموش عشق خویش

اگر این مرگ نیست پس مردن چیست؟

مردن چیست باید به مردن نگریست

شرح حال من شرح پشیمانی نیست

شرح دشمنی و پریشانی  نیست

شرح حال من شرح سوختن است

شرح جان دادن و به دیگران آموختن است

علیرضا عجرش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 9:49  توسط عليرضا  | 

به خداوندگان قسم خداوندی جز تو ندارم

ای طلوع شبهای سرد و خموش من

ای صبح نا امیدی و تاریکی های من

ای هم بستر آغوش تنهای من

ای محبوب و معبود و قبله گاه من

دوستت دارم....

به خداوندگان قسم خداوندی جز تو ندارم

تو هستی روح و دین و ایمانم

ای بت بتخانه ی قلبم  گوش کن

من یک لحظه هم بدون تو نتوانم نتوانم

تو نسیم نوازشگر بهاری

من آن خار پای بسته منتظر تا بیایی

تو آن قطار پر از مهر و محبت

من آن فرسوده ریل منتظر قطار وجودت

زاده ی ذهنم نتواند شرح دهد خوبی تو

این گناه بزرگ را بر من ببخشایید

تقدیم به آناهیتای عزیزم

علیرضا عجرش

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 8:42  توسط عليرضا  | 

بدون شرح

دوستان من سلام

امروز آمدم تا پوزش خودم و آناهیتا رو بیان کنم من از تمامی دوستان بابت تآخیر در بروز رسانی وبلاگ

پوزش می خواهم زیرا در ایام عید من گرفتار درگیری های شخصی هستم و آناهیتا هم به سفر رفته

لذا تمامی دوستان این غیبت هارو بر ما بپذیرند. دوستی پرسیده بود اوشتا اهمایی پهمایی اوشتا 

کهمایی چیت یعنی چی؟ معنای این جمله این است(( خوشبختی مال کسی می باشد که دیگران را

خوشبخت سازد)) و به خاطر اینکه سوال در مورد نوع زبان پیش نیاید بیان می کنم که این جمله به

زبان فارسی باستان می باشد

مانا و نیکبخت باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 13:10  توسط عليرضا  | 

نوروز ، باستان عید پارسی زبانان

نوروز ، باستان عید پارسی زبانان

دوستان من سلام

با تبریک سال نو بنا به درخواست برخی از دوستان مبنی بر اینکه مطلبی راجع به نوروز در وبلاگ قرار دهم این مطلب را در وبلاگ قرار دادم. البته عذر خواهی من از دوستان برای دیر انتشار شدن این مطلب شایان به ذکر است و امیدوارم دوستان بزرگوارم این تآخیر را بر من بپذیزنند.

وابستگی انسان به طبیعت و بهار بیشتر به سبب نقش و تآثیر طبیعت در زندگی اجتماعی انسان است. نوروز پارسیان که در آغاز فصل بهار جشن گرفته می شود پیام آور نو شدگی و آمدن گرما و مرگ زمستان و باززایی طبیعت و زمان خروج انسان از عالم خمودگی و پیوستن  به طبیعت و  شروع حیات اجتماعی دوباره در جامعه و کار دسته جمعی در بیرون از خانه و مزرعه و باغ و بوستان است. نوروز به بیان ابوریحان بیرونی روز ((نوزایی آفرینش)) و به بیان شمس الدین محمد دمشقی روز ((آفرینش نور )) روزی است که مردم در این (( روزی نو در ماهی نو از سالی نو ، آراسته و نو گردانید و آنچه گذر زمان کهنه گردانیده بر می انگیزا ند)).

نوروز روزی است که طبیعت و دیگر جانداران نیزهمراه با پارسی زبانان در جشن و پایکوبی می باشند و چون زمین باری دیگر پس از انتظاری چند ماهه طراوت و پاکی را می بیند و رزق و روزی را برای تمامی جانداران می آورد به جرآت می توان بیان کرد که عید باستانی نوروز برترین جشن در میان جشن های قوم ها و اقوام گوناگون می باشد  زیرا گر به دیگر جشن ها بنگریم هیچ یک را در شرایط زمانی مساعدی همچون نوروز نخواهیم یافت. در میان اساطیر ایران باستان نیز اینگونه نقل شده است که زمین نیز در این روز دست از کاز برداشته و همراه با مسافرانش به جشن و پایکوبی پرداخته است اساطیر بر این باورنند که زمین پس از یک سال سفر به دور خورشید به جای خود بازگشته و در نروز به استراحت و  جشن پرداخته و روز بعد از نوروز به کار خو ادامه می دهد . از سری دیگر آداب و رسوم کهن نوروزی خوان نوروزی میباشد. گستردن خوان نوروزی یا سفره نوروزی در هنگام گشتن سال کهنه به نو و گزیدن هفت نو خوراکی گوناگون و چیدن آن بر سفره عید از رسم های ویژه عمومی نوروز است. امروزه این هفت نوع خوراکی چیده شده بر روی سفره عید بسته به شرایط فرهنگی و اقلیمی پارسی زبانان می باشد. در میان بسیاری  از جوامع پارسی زبانان سفره ی هفت سین چیده می شود و در برخی از روستاهای فارس و خراسان ((سفره ی هفت  میم )) و سفره ی (( هفت شین )) از هفت گیاه و میوه می گسترنند. در میان هم زبانان افغانی ما نیز در کنار سفره ی هفت سین سفره ی هفت چین نیز گسترانده  می شود. در میان دیگر پارسی زبانان رسوم و آداب مختلفی در مورد نوروز وجود دارد برای مثال در میان مردم اصفهان اسطوره کهن عمو نوروز موجود می باشد. در این رسم و اسطوره قدیمی سال کهنه را همچون (( عجوزه خانمی )) می پندارنند که چشم انتظار آمدن ((عمو نروز)) نماد سال نو است. این عجوزه خانم هر سال هنگام سال نو به خواب میرود و از دیدن عمو نوروز محروم می ماند و باز به شوق دیدار او یک سال دیگر انتظار می کشد. از دیگر رسم های کهن در مورد نوروز رسم آب پاشی به یکدیگر و آبتنی می باشد . ابو ریحان بیرونی راجع به این رسم مینویسد (( چون تن انسان در زمستان به دوده و خاکستر  آتش آلوده می شود مردم در آغاز سال نو با آبتنی و آبپاشی به یکدیگر تن خود را پاک و مطهر می سازنند.)).البته رسم های دیگر نیز همچون عیدی گرفتن و دید و بازدید از رسوم کهن می باشند که به علت رواج میان مردم لازم به ذکر نمی باشند.

خواستگاه و پیشینه اسطوره ای نوروز

ایران پیشدادی زمان پیدایش نوروز و جمشید چهارمین شاه پیشدادی بنیانگذار نوروز به شمار می رود. دوران جمشید در یشت ها دوران طلایی به شمار می رود . گویند که در آن دوران خوردنی ها و آشامیدنی ها کاهش نمی یافتنند و انسان ها و چهار پایان پیر و نا توان نمی شدنند . لذا با وجود نوروز و با برگشتن آن به جمشید می توان گفت که جمشید یکی از خوشنام ترین افراد اساطیری ایران است. راجع به پیدایش نوروز در میان مولفان نظرات متعددی وجود دارد  از این سو حکیم فردوسی راجع به پیدایش نوروز اینگونه نقل می کند

(( وقتی که جمشید از کار های کشوری بیاسود ، بر تخت کیانی بنشست و همه ی بزرگان لشکری و کشوری را بر گرد تخت فراهم آورد . بزرگان بر او گوهر پاشیدنند . جمشید آن روز را که اولین روز از فروردین بود را نوروز نامید و جشن گرفت ))

ابن بلخی در همین گام در بیان پیدایش نوروز این گونه نقل می کند

(( جمشید تمامی بزرگان را بر استخر گرد آورد . آن روز را جشن گرفت . آن روز هرمز روز از فروردین بود و از آن پس آن روز جشن گرفته شد و چندین روز متواتر به جشن ، نشاط و خرمی مشغول شدند))

کریتس سن در بیان پیدایش نوروز اینگونه نقل می کند:

(( جمشید به دیو ها فرمان داد تا برای او تختی فراهم سازنند و چون این کار انجام شد دیو ها تخت را همراه با جمشید که بر آن سوار بود از دماوند به بابل بردنند . مردم از دیدن پادشاه که در آسمان همانند خورشید می درخشید به شگفت در آمدند و تصور کرنند  که دو خورشید در آسمان است . این امر در روز اورمزد از ماه فروردین واقع شد . سپس مردمان گرد تخت جمشید آمدند و گفتنند که این روز نو است و باید آنرا جشن گرفت . از این رو جمشید فرمان جشن صادر کرد و پنج روز را جشن گرفت . ))

همانگونه که استنباط می شود در میان مولفان راجع به عید نوروز اختلاف نظر وجود دارد و نظر من نیز به عنوان یک پارسی زبان این است که: ((این دیدگاه چکیده دیدگاه چند مولف و نتیجه کمی تآمل و تحقق در این حوضه می باشد))

(( در روز اول فروردین جمشید فرمان داد تا تختی برای او فراهم آورنند که به چهار سو بچرخد و آن را در دالان رو به باغ قرار دهند و آمدن تمامی بزرگان ولشکریان را نیز خواستار شد. آنگاه خود تاجی بر سر نهاد که در جلوی آن آینه ای نصب شده بود  سپس بر تخت خود نشست و مشاهده نمود که خورشید از هر چهار سو بر تاجش می تابد لذا فرمان داد تا این روز را جشن بگیرند و  فرمود که این روز روز آغاز طبیعت است و روزی است که زمین و خورشید در جایگاه  خود قرار میگیرنند پس باید این روز را جشن گرفت و فرمان داد تا هفت روز متواری را پایکوبی کنند .))

دوستان من امیدوارم سال نو را با موفقیت شروع کرده و با با شکیبایی و سر بلندی نیز به پایان برسانید  و در پایان  کلام سلامتی و نیکبختی را برای همه ی پارسی زبانان و ایرانیان خواستارم. هر روزتان نوروز ، نوروزتان پیروز

علیرضا عجرش

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 16:59  توسط عليرضا  | 

سرعین

ســرعـين در فـرهنگ لغت فـارسي به مـعـني
 سرچشمه مي باشد. در ادوار گذشته از اين
 منطقه به نامهاي ساري قيه ،سارقين ،سرائين
 و سرقين ياد مي شده است.
 
  آمار و اطلاعات عمومي شهر سرعين
شهر توريستي سرعين با مساحتي حدود 400 هكتار در 48 درجه و 5 دقيقه طول شرقي و38درجه و15 دقيقه عرض شمالي واقع گرديده است فاصله اين شهر از مركز استان در حدود 28 كيلومتر،از تبريز230 كيلومتر و از تهران 619 كيلومترمي باشد.
ارتفاع متوسط اين شهر از سطح درياي آزاد در حدود 1650متر مي باشد .متوسط حداكثر درجه حرارت هوا25 درجه سانتي گراد و حداقل متوسط ‌دماي آن7/8- درجه سانتيگراد مي باشد.
ميزان بارندگي ساليانه حدود520ميليمتر مي باشد،جمعيت ساكن در شهر سرعين در سال5250،1382نفر اعلام شده است.
نظام حمل و نقل سرعين تابعي از سفرهاي گردشگري مي باشد ومهمترين واسطه حمل و نقل،جاده اي    مي باشد.
شهر با توسعه خوب تاسيسات زير بنايي كه سطح برخورداري افراد جامعه در مورد برق 100%،تلفن80%، گاز90%و آب 95% مي باشد.
شهر سرعين داراي مهمترين منبع اقتصادي منطقه مي باشد كه جاذبه هاي گردشگري اين شهر
 مي باشد،شهر سرعين در سال 82 پذيراي 000/600/3 نفر گردشگر بوده است كه از اين تعداد 25000 نفرگردشگر خارجي بوده است،جاذبه هاي گردشگري شهر سرعين آبهاي گرم اين شهر و طبيعت زيباي سبلان مي باشد كه عامل اصلي در جذب توريست مي باشد .
اين شهر از لحاظ صنعت داراي يك واحد كارخانه آردسازي و سه واحد چوب بري و 3كارخانه فعال آب معدني  و تهيه دوغ مي باشد.
از لحاظ كشاورزي محصولات بعمل آمده در منطقه سرعين اعم از ميوه جات(سيب-گلابي-آلوچه-آلوچهوحشي-گيلاس-زردآلوو گردو)و حبوبات وغله(سيب زميني-گندم-جو-عدس-لوبيا-شلغم وغيره)بيشتر به مصرف مردم شهر و روستاهاي منطقه مي رسد.
از نظر اقتادي سرعين شهر خدماتي است به طوريكه از كل جمعيت 5250 نفري شهر 7% در بخش كشاورزي و 18% در بخش صنعت و معدن و 75%در صد در بخش خدمات مشغولند.
 
آبدرماني

مجتمع آبدرماني سبلان
مجتمع آبدرماني سبلان يكي از كم نظيرترين آبدرماني ها در خاورميانه و آسيا مي باشد.اين مجتمع با زير بناي ۷۲۰۰ متر مربع در زميني به وسعت ۲ هكتار در سال ۱۳۷۴ به بهره برداري رسيد. اين مجتمع در دو طبقه احداث شده است كه طبقه اول كه درب ورودي آن از سمت جنوبي است ،مختص آقايان و طبقه دوم نيز مختص بانوان است.

امكانات قسمت آقايان: استخر سر پوشيده به ابعاد ۱۸×۱۸ با عمق ۱۳۰ سانتي متر و ظرفيت ۲۰۰ نفر، ۶۵ وان انفرادي با كاشيكاريهاي زيبا ، ۱۴ واحد آبگرم تحت فشار (جكوزي) ، سوناي خشك دو واحد و سوناي بخار يك واحد با امكانات جانبي ديگر مانند دوش ،حوضچه كلر ،دوشهاي انفرادي ۴۳ واحد ، سالن پزشكي (فيزيوتراپي) مجهز به دستگاههاي مرتبط ، سالن انتظار با ظرفيت ۴۰۰ نفر با امكاناتي نظير تلويزيون ،صندلي ،غرفه لوازم بهداشتي و خوراكي، سالن نماز خانه با ظرفيت ۳۰۰ نفر ، قسمت مديريت و اتاقهاي اداري ،سالن رستوران و كافي شاپ ، رختكن و كفشداري قفل دار با ظرفيت ۴۰۰ نفر ، اتاق ويژه با امكانات خاص جهت استفاده مهمانان و توريستهاي خارجي با پرسنل مجرب و آشنا به زبانهاي خارجي .

امكانات قسمت بانوان: استخر سرپوشيده دو واحد كه يك واحد آن استخر آب ايستا به ابعاد ۷۰/۹×۶۰/۹ با عمق ۱۳۰ سانتي متر - استخر ديگر با آب در حال چرخش با ابعاد ۴۰/۷×۱۸/۵ با عمق ۱۳۰ سانتي متر مي باشد.وانهاي انفرادي ۳۵ واحد، حوضچه هاي آبگرم تحت فشار (جكوزي) ۵ واحد ، سوناي خشك ۲ واحد و سوناي بخار يك واحد. دوش هاي انفرادي ۲۰ واحد ، سالن انتظار با ظرفيت ۲۰۰ نفر ، سالن نماز خانه ، قسمت مديريت و اداري با مديريت خانم.

آبمعدني مورد نياز اين مجتمع از آبمعدني گاوميش گلي توسط پمپ آب تامين مي شود.


مجتمع آبدرماني بئش باجيلار
اين مجتمع در سال ۱۳۷۳ با همت مسئولين استان و اداره كل امور آب استان ب زير بناي ۱۵۰۰ متر مربع در قسمت شمالي سرعين احداث و افتتاح گرديد.

اين مجتمع داراي استخر بزرگي به مساحت ۲۸۸ متر مربع با عمق ۱۴۰ سانتي متر ، تعداد ۶ دوش انفرادي اجباري با ديوارهائي كوتاه قوسي شكل با كاشيكاريهاي جالب ، ۱۶ دوش عمومي در مقابل دوشهاي انفرادي ، سوناي خشك و بخار هر كدام يك واحد ، ۶ واحد آبگرم تحت فشار (جكوزي) در قسمت غربي استخر سالن فيزيوتراپي در قسمت شرقي مجتمع در طبقه فوقاني ، حوضچه كلر در قسمت ورودي به استخر ، رختكن ، كفشداري قفل دار به ظرفيت ۱۰۰ نفر ، نماز خانه با ظرفيت ۸۰ نفر ، ورودي و خروجي مجزا گيشه فروش بليط ، اتاق مديريت و ... وجود اين امكانات در اين مجتمع اين آبدرماني را يكي از ممتازترين آبدرماني هاي كشور كرده است.

آب اين مجتمع از ۵ دهنه چشمه اي كه در اين محل وجود دارد ، تامين مي شود. آبدهي ۵ چشمه روي هم رفته ۱۳ ليتر در ثانيه به صورت دائمي و جوشان مي باشد. دماي آبگرم ۴۳ درجه سانتي گراد ، ظاهري كدر ، كمي ترش و كمي هم بودار است.

آنيونها : بيكربنات ، كلرور ،سولفات
كاتيونها : كلسيم ، منيزيم ، سديم و پتاسيم
هدايت الكتريكي براي ۲۵ درجه حرارت ۱۲۰۰
PH آن ۴۹/۶
مقدار مواد باقيمانده خشك از تبخير آب ۶۶۰ ميلي گرم در ليتر

آب استخر از آب چشمه هاي بئش باجيلار تامين مي شود و آبمعدني گرم دوشها از آبگرم گاوميش گلي تامين مي شود و آب سرد دوشها نيز از آب لوله كشي شهر تامين مي شود.


آبگرم معدنی گاومیش گلی
پر آب ترین چشمه معدنی شهر سرعین از لحاظ ـبدهی و وسعت اسنخر آن می باشد که بر روی دره واقع شده است. این آبمعدنی دارای استخری روباز به مساحت ۴۰۰ متر با عمق ۱۳۰ سانتی متر می باشد. این آبگرم دارای ۱۷ دوش آبگرم و سرد ، حوضچه کلر در مبادی ورودی به محوطه اصلی و همچنین مقابل سرویس بهداشتی می باشد. از امکانات دیگر آن بوفه لوازم بهداشتی و آرایشی و خوراکی و سرویس بهداشتی می باشد.

مقدار متوسط آبدهی آن ۸۵ لیتر در ثانیه می باشد. دمای آب ۴۶ درجه سانتی گراد و آب آن ترش مزه بیرنگ و کمی بودار است. آنیونهای آن کربنات ، بیکربنات ، کلروره ، سولفات و کاتیونهای آن کلسیم ، منیزیم ، سدیم و پتایسم می باشد . هدایت الکتریکی برای ۲۵ درجه حرارت ۱۳۰۰ و PH آن ۵۸/۶ ، باقیمانده مواد خشک شده از تبخیر آب آن ۶۸۷ میلیگرم در لیتر بوده و آب آن در ردیف آبهای کلروره ، بیکرنات سدیک و کلسیک گرم می باشد.

در خصوص نامگذاری آن در طی به گاومیش گلی بر اساس منابع و روایات سالخوردگان در طی سالیان قبل ، پیش از آنکه استفاده بهینه از آن بدین شکل صورت گیرد، گاومیش های اهالی سرعین در داخل استخر آن بعد از اینکه مقداری از حرارت آب کاسته شده و معتدل می شده است، می خوابیدند و بدین سبب اهالی سرعین و تبع آن دیگران از آن بنام آبگرم گاومیش گلی نام برده اند.

در سالیان گذشته آب مازاد چشمه های معدنی به خصوص گاومیش گلی از سمت جنوب شرقی وارد نهری می شد و به فاصله یکصد و پنجاه متری آسیابی را می گردانیدند. این آسیاب در آن ایام از گرانبهاترین آسیابهای آذربایجان به حساب می آمده زیرا بر خلاف آسیابهای دیگر آب آن در زمستان یخ منی زده است ئ در تمام ۱۲ ماه سال کار می کرده است.
 

آبگرم ژنرال
اين آبگرم كه از آن به نامهاي يرنال و جنرال نيز نام برده شده است در قسمت شمال شرقي سرعين در كنار خياباني به همين نام در سطحي پايين تر از سطح خيابان قرار گرفته است ، آب آن از كف حوضي به قطر ۲/۵ متر خارج مي شود ، آين ابگرم داراي امكانات رختكن از سنگ مرمر سفيد در سه قسمت حاشيه آن ، سرويس بهداشتي ، چهار دوش جهت استحمام مي باشد. حوض آن تقريبا مسقف بوده و فقط قسمتهائي جهت تخليه بخار و تهويه هواي داخل آن ، بازگذاشته شده است و مقدار آب اضافي آن از قسمت جنوبي به خارج جريان يافته و تخليه مي شود.

دماي آب آن ۴۴ درجه سانتي گراد ، و آبدهي آن ۵/۵ ليتر در ثانيه و آب آن كمي ترش مزه و بيرنگ مي باشد. آنيونهاي آن بيكربنات ، كلرور ، سولفات و كاتيونهاي آن سديم ، پتاسيم ، منيزيم و كلسيم مي باشد ، هدايت الكتريكي آن براي ۲۰ درجه حرارت ۱۳۰۰ ، PH آن ۴۶/۶ ، مقدار مواد باقيمانده خشك از تبخير آب ۶۵۰ ميلي گرم در ليتر و آب آن از نوع كلرور ، بيكربنات سديك مي باشد.

در جنگ جهاني اول كه روسها آذربايجان را اشغال كرده بودند ، يك ژنرال روسي در مدت اقامت خود در سرعين با استفاده از آب اين چشمه جراحات و درد پاي خود را بهبود بخشيده و به اين خاطر به آب ژنرال معروف شده است.

آبگرم قره سو
آبگرم قره سو يا اعصاب سوئي غربي ترين آبمعدني موجود در شهر مي باشد، اين آبگرم داراي حوضچه اي دو قسمتي به اندازه ۳۰ متر مربع مي باشد كه آب آن بعد از پر شدن حوض اولي به حوض دومي مي ريزد و حوض آن رو باز مي باشد. از امكانات آن مي توان به رختكن هائي از سنگ مرمر مسقف با ايرانيت ، چهار دوش جهت استحمام كه از آب چشمه تامين مي شود و سرويس بهداشتي و حوضچه كلر اشاره كرد.

دماي آب ۴۵ درجه سانتي گراد ، آبدهي آن ۵/۳ ليتر در ثانيه به صورت دائمي مي باشد.از آنيونهاي مهم آن سولفات ، كلرور ، بيكربنات و كاتيونهاي قابل توجه آن سديم ، پتاسيم و منيزيم مي باشد.

مقدار مواد باقي مانده خشك از تبخير آب ۷۲۲ ميليگرم در ليتر مي باشد، هدايت الكتريكي براي ۲۰ درجه حرارت ۱۳۰۰ ، آب از نوع آبهاي كلرور بيكربنات سديك و رنگ آب كمي كدر و مزه شبيه گس دارد.

نامگذاري آن به قره سو بدين خاطر است كه قبل از آنكه محدوده اين آب به صورت كنوني شكل گيرد ، در محلي كه دور آن را با سنگ چيني سياه رنگ محصور كرده بوده اند و در هواي آفتابي آب تيره و سياه به نظر مي رسيد، آن را قره سو (آب سياه) ناميده اند علت اينكه اعصاب سوئي نيز به آن اطلاق مي شود و بخاطر اثرات شفا بخش آن در درمان بيماريهاي اعصاب بوده است.

آبگرم قهوه خانه يعقوب
آبگرم قهوه خانه يعقوب با قهوه خانه ممتاز دو ، در كنار آبگرم قهوه خانه ممتاز يك واقع شده است . آبگرم قهوه خانه ۲ از دو حوضچه روباز تشكيل شده است كه آب آن توسط لوله اي وارد سيماني وارد حوض اولي و بعد به حوض دومي جريان پيدا ميكند و داراي امكاناتي نظير رختكن هاي سنگي، چهر عدد دوش جهت استحمام ، سرويس بهداشتي و حوضچه كلر مي باشد.

دماي آب ۴۳ درجه سانتي گراد، آبدهي ۲ ليتر در ثانيه و جريان آب به ورت دائمي و ظاهر آب كمي تيره و مزهاي كمي ترش دارد. هدايت الكتريكي براي ۲۰ درجه حرارت ۱۳۵۰ است و از آنيونهاي مهم آن كلرور،بيكربنات و كاتيونهاي مهم آن منيزيم ، سديم و پتاسيم مي باشد، PH آن ۶۲/۶ مقدار مواد باقيمانده خشك از تبخير آب ۷۶۱ ميليگرم در ليتر مي باشد آب آن از نوع آبهاي كلرور، بيكربنات سديك است .

اين آبگرم نيز مانند آبگرم قهوه خانه همت در داخل حياط قهوه خانه اي به نام يعقوب واقع شده بوده كه اكنون به وسيله ديوارهائي در چهار سمت آبگرم آن را از محوطه باز مقابل قهوه خانه جدا نموده و محصور كرده اند به همين خاطر به آبگرم قهوه سوئي ۲ يا قهوه خانه يعقوب معروف گشته است.

آبگرم معدني پهنلو
آبگرم معدني پهنلو يا پهن سو در شرقي ترين و پست ترين ارتفاع سطح شهر واقع شده است . آب آن از حوضي به مساحت ۳۵ متر مربع خارج مي شود ، علاوه بر آن مقداري آبگرم نيز از طريق لوله اي از آبگرمي كه سابقا از محوطه فضاي سبزي مقابل رستوران آلاچيق فعلي با فشار بيرون ميزد (چشمه آرتزين) به حوض اين آبگرم اضافه مي شود. حوض آن روباز و از امكانات ديگري نظير رختكن مسقف، ۴ عدد دوش آبگرم كلر ، حوضچه كلر ، سرويس بهداشتي همچنين غرفه لوازم بهداشتي و آرايشي برخوردار مي باشد.

دماي ۴۳ درجه سانتي گراد، آبدهي ۳ ليتر در ثانيه به صورت دائمي ، آنيونها و كاتيونهاي مهم آن كلرور، سولفات ، سديم ، پتاسيم ، و ... مي باشد، هدايت الكتريكي براي ۲۵ درجه حرارت ۱۳۲۰ ، PH آن ۶ ، مقدار مواد باقيمانده خشك از تبخير آب رنگ آن تقريبا مايل به سبز شبيه رنگ پهن بوده و آب آن از نوع آبهاي كلروربيكربنات سديك مي باشد.

آبگرم معدني حمام شفا
حمام شفا در سال ۱۳۷۲ توسط اداره آب استان و شهر بازسازي شده و به بهره برداري رسيد.اين مكان در دو طبقه همكف با خيابان وليعصر و طبقه پايين تر در محدوده مركز شهر و ضلع غربي آبدرماني سبلان واقع شده است.هر كدام از اين قسمتها داراي ۱۹ واحد حمام با دوش آبگرم و سرد همچنين وان مي باشد.حمام داراي سالن انتظار با ظرفيت ۲۰ نفر در هر نوبت ، سرويس بهداشتي ، بوفه لوازم آرايشي و بهداشتي مي باشد. آبگرم مورد استفاده در دوشها و وانها آبمعدني گرم بوده و آب سرد مانند ساير آبمعدني ها مي باشد.

آبمعدني آن از چشمه اي با آبدهي ۵ ليتر در ثانيه تامين مي گردد. دماي آب ۴۰ درجه سانتي گراد ، ظاهر آن بيرنگ و مزه آن كمي ترش است. آنيونها و كاتيونهاي مهم آن بيكربنات ، كلرور ، سديم ، كلسيم و... مي باشد.هدايت الكتريكي براي ۲۵ درجه سانتي گراد حرارت ۱۳۰۰ و PH آن ۵۰/۶ مي باشد.باقيمانده مواد خشك شده از تبخير آب آن ۶۶۰ ميلي گرم در ليتر مي باشد.آب آن در رديف آبهاي كلروره بيكربنات سديك مي باشد.

آبگرم معدني ساري سو
آبگرم ساري سو از يك حوض دو قسمتي به اندازه ۴۲ متر مربع تشكيل شده است و حوض آن روباز فقط روي رختكن هاي ساخته شده از سنگ مرمر با ايرانيت پوشانده شده است. داراي دوشهايي به تعداد ۵ عدد كه آب آن از مظهر چشمه تغذيه مي شود ، همچنين سرويس بهداشتي و حوضچه كلر مي باشد.

دماي آب ۴۵ درجه سانتي گراد آبدهي آن ۶ ليتر در ثانيه و جريان آب به صورت دائمي مي باشد. رنگ آب كمي مايل به سبز پسته اي و مزه آب كمي ترش مي باشد.

آنيونهاي آن سولفات ، كلرور ، بيكربنات و كاتيونهاي آمن سديم ، پتاسيم و منيزيم مي باشد.هدايت الكتريكي آن براي ۲۵ درجه حرارت ۱۲۹۰ و PH آن ۵۸/۶ مي باشد و مقدار مواد باقي خشك از تبخير آب ۶۸۷ ميليگرم در ليتر است و ب آن از نوع آبهاي كلروبيكربنات سديك مي باشد.

علت نامگذاري آن به ساري سو به اين جهت اس كه سنگهاي اطراف چشمه در اثر رسوبات املاح معدني زرد رنگ به چشم مي خورد و آب آن از داخل يك تخته سنگ زرد رنگ مي جوشيد ه و از دور به رنگ زرد ديده مي شده است. چون اصطلاح »ساري« در زبان تركي به معناي زرد مي باشد ب آن ساري سو (آب زرد) گفته شده است.

آبگرم معدني قهوه خانه همت
آبگرم معدني قهوه خانه همت يا قهوه خانه ممتاز يك، در قسمت شمالي سرعين واقع شده است حوض ان از دو حوضچه به مساحت ۱۵ متر مربع تشكيل شده است كه آبمعدني از حوض اولي به حوض دومي كه بزرگتر است جريان مي يابد و از مجراهائي كه در جنوب شرقي حوض دومي قرار دارد به بيرون جريان مي يابد. از امكانات آن علاوه بر حوض رو باز ، به رختكن هاي سنگي ،حوضچه كلر، سرويس بهداشتي، ۳ عدد دوش جهت استحمام در قسمت جنوبي مي توان اشاره كرد.

دماي آب ۴۴ درجه سانتي گراد، آبدهي آن ۷/۲ ليتر در ثانيه، آنيونهاي آن بيكربنات ، كلرور، سولفات و كاتيونهاي مهم آن سديم و پتاسيم، PH آن ۵۴/۶ و مقدار مواد باقيمانده خشك از تبخير آب ۶۵۹ ميلي گرم در ليتر مي باشد. هدايت الكتريكي براي ۲۰ درجه حرارت ۱۵۵۰، آب ان كمي ترش و بي رنگ مي باشد و از نوع آبهاي كلروره بيكربنات سديك مي باشد.

اين آبمعدني در داخل حياط قهوه خانه اي بنام همت بوده و بدين سبب به قهوه خانه همت يا اشاغي قهئه سوئي معروف شده است كه هم اكنون نيز قهوه خانه ممتاز ۱ نيز از اين ابمعدني نام برده ميشود.

آبگرم معدني يل سوئي
اين آبگرم معدني در سمت غربي آبگرمهاي قهوه سوئي در كنار خيابان در سطحي پائين تر از آن قرار گرفته است، حوضي به ابعاد ۷۰/۴ * ۵/۳ متر براي آن ساخته شده است.

آبدهي آن ۵/۲ ليتر در ثانيه ، دماي آب ۳۸ درجه سانتي گراد، ظاهري تيره و گل آلود داشته و بوي هيدروژن سولفوره مي دهد . هدايت الكتريكي آن براي ۲۰ درجه حرارت ۱۴۹۰ ، PH ان ۶/۵ و آنيونها و كاتيونهاي مهم آن كلرور ، بيكربنات، سديم ، پتاسيم ، و ... مي باشد.

آبمعدني ارجستان
از اين آبمعدني به دو صورت آبمعدني بسته بندي شده در قالب بطريهاي يك و نيم ليتري و نيم ليتري توسط كارخانه مس كو و همچنين به صورت چشمه اي استفاده ميشود .

آبمعدني داراي آب سرد بي بو با مزه گس گازدار بوده كه عمده گردشگران آب آن را به مقدار زياد به محل سكونت خود برده و آب آن را بصورت نوشيدني طبيعي و مفيد استفاده مي كنند. دماي آب در حدود ۱۰ الي ۱۵ درجه سانتي گراد و آنيونهاي آن كلرور، بيكربنات ، ... و كاتيونهاي مهم آن كلسيم ،منيزيم، و پتاسيم مي باشد. داراي گاز كربنيك بوده و داراي منشاء آبمعدني نيمه عمق مي باشد.

آبمعدني گوز سوئي
آبمعدني گوز سوئي (آب چشم) جنب آبگرم قهوه خانه همت واقع شده است و داراي در ورودي و خروجي مشترك با آبگرم قهوه خانه مي باشد. اين آبمعدني از دو حوضچه كوچك تشكيل يافته كه حوضچه غربي به ابعاد ۶۰/۱ در۵۰/۱ متر بزرگتر از حوضچه شرقي است و آب آن از دو نقطه كف حوضچه با مقدار قابل توجهي گاز كربنيك خارج ميشود ، آب آن از مجراي باريكي در قسمت جنوبي حوضچه اول به حوضچه دومي ميريزد.

مقدار آبدهي ان كم و در حدود يك ليتر در دقيقه و درجه حرارت آن ۲۱ درجه سانتي گراد، PH ۳۰/۶ ، هدايت الكتريكي آن براي ۲۰ درجه حرارت ۹۰۰ است مقدار مواد باقيمانده خشك از تبخير آب ۴۷۶ ميليگرم در ليتر مي باشد و مزه آب گس و بي بو است . آب آن در رديف آبهاي بيكربناته كلسيك مي باشد.

آبمعدني گوز سوئي آتشگاه
در روستائي باستاني آتشگاه ( آغ مام ) در محوطه ورودي مسجدي كه به مسجد سيد لر معروف مي باشد , چشمه آبمعدني طبيعي كه داراي حوضي به ابعاد ۳۰/۲ * ۸۰/۲ متر مي باشد.

آبدهي آن در حدود يك ليت در ثانيه آب آن به صورت دائمي و جوشان در جريان بوده و داراي ظاهري شفاف و مزه اي ترش و بيرنگ و بي بو است , دماي آب ۲۰ درجه سانتي گراد, PH آن ۲/۵ و آب آن در رديف آبهاي بيكربناته كلسيك قرار دارد. ارتفاع چشمه از سطح دريا ۱۸۳۰ متر مي باشد.از آب آن به صورت سنتي جهت مداواي امراض پوستي, چشم و غيره استفاده مي كنند.

آبهاي معدني بيله درق
در روستاي ييلاقي و با صفاي بيله درق چندين چشمه آبمعدني با خواص درماني , شفا بخش وجود دارد كه از ميان آنها چشمه هاي آبمعدني بيله درق و اسد مورد استفاده قرار ميگيرد.

چشمه آبمعدني بيله درق
چشمه آبمعدني بيله درق در ارتفاع ۱۸۰۰ متري در دامنه تپه اي قرار گرفته است . ارتفاع آن از نقطه پائين دره حدودا ۱۰۰ متر مي باشد كه به وسيله پله هاي سيماني از پائين تپه تا ورودي سنگي , امكان دسترسي و صعود به آن ممكن مي شود. در حد فاصل بين چشمه ابمعدني تا ورودي سنگي فروشگاه ها , رستورانها و چايخانه هائي جهت پذيرائي و تامين مايحتاج گردشگران قرار گرفته است .(( اطراف چشمه را رسوبات آبرفتي حاصل تخريب و تجزيه سنگهاي آذرين سخت منطقه فرا گرفته و در برخي نقاط طبقات سخت و تشكيلات آذرين داراي رخ نمونه هائي نيز مي باشد)). براي آبمعدني بيله درق حوضي به مساحت ۱۳ متر مربع درست كرده اند و آب آن بوسيله لوله اي به حوض جريان مي يابد و مقدار آب اضافي آن بعد از پر شدن حوض بسوي دره جريان مي يابد.
آبدهي آن ۱۸ ليتر در ثانيه دماي آب ۱۷ الي ۱۸ درجه سانتي گراد, PH ان ۲/۶ , مزه آب كمي ترش و بي رنگ و بي پوست و داراي مقدار زيادي گاز كربنيك مي باشد. آب آن از دسته آبهاي بيكربناته كلسيك مي باشد. آب اين چشمه شبيه آب كاشا ــــ اويان فرانسه مي باشد.

چشمه اسد
اين چشمه در حدود يكصد متري چشمه آبمعدني گلعلي در سطحي پائين تر واقع شده است. اطراف چشمه اسد نيز تشكيلات آذرين ديده مي شود, ولي با تشكيلات آذرين اطراف چشمه گلعلي تفاوت دارد.
آبدهي آن ۲ ليتر در ثانيه, دماي آب ۲۴ درجه سانتي گراد, و ظاهري متفاوت و داراي آبي گوارا و بي رنگ و بي بو مي باشد. PH آن ۴/۵ ميباشد آب آن در رديف آهاي بيكربناته كلسيك ميباشد و هدايت الكتريكي براي ۲۵ درجه حرارت ۶۰۰ است

چشمه بئيش بولاغي
در حدود ۱۰۰ متري جنوب غربي گوز سوئي در دامنه شيب درا مقابل امامزاده چشمه آبمعدني سرد وجود دارد كه آب آن به وسيله لو له اي به حوضچه هاي سنگي به عرض ۲۰ سانتي متر و طول ۸۰/۱ جريان مي يابد. آب اين چشمه در نزد اهالي روستا اهميت خاصي دارد و آب آن بطور سنتي جهت مداواي بيماريها و امراض پوستي , مخمرك, التيام زهر نيش زنبور , همچنين تسريع بهبودي زخمهاي ناشي از بريدگي مورد استفاده قرار ميگيرد , آب اين چشمه , سرد, بي رنگ و بي بو و زلال است.



 پاركها و فضاي سبز
شهر به احاظ موقعيت مكاني خود كه در درهاي با انبوه باغها و چمنزارها واقع شده است داراي فضاي سبز زيادي جهت استفاده و استراحت مي باشد. اما پاركها و فضاي سبزي كه توسط شهرداري آماده سازي و تجهيز شده و مورد استفاده عموم قرار مي گيرد عبارتند از:

پارك شادي به مساحت ۲۰۱۰۰ متر مربع كه داراي فضاي سبزي زيبا ,نيمكتهاي جهت استراحت,زمينهاي ورزشي,مركزفرهنگي,رستوران,شهر بازي با انواع وسائل و امكانات مربوط به آن و سرويش بهداشتي مي باشد.

پارك پله اي:پاركي كه پائين تراز آبگرم پهنلو در دامنه شيب دار بلندي دره شهر كه داراي چشم اندازي زيبا و با صفا با پله هاي سنگي,پل چوبي,آلاچيقهائي جهت استراحت مي باشد و فضاي سبز طبيعي با درختاني كه ساليان سال سايه افكن و محل استراحت گردشگران بوده و شرشر آب نهر سرعين جلوه خاصي به اين پارك داده است,مساحت اين پارك ۵۰۰۰ متر مربع مي باشد

مراکز علمی:

كتابخانه
كتابخانه جديدالاحداث شهر داراي ۴۸۵۴ كتاب چاپي و ۱۴۸ عضو با تعداد مراجعين سالانه حدود ۳۷۰۶ نفر با يك پرسنل مرد,علاقه مندان به مطالعه و تحقيق را در انجام كارهاي مطالعاتي و تحقيقاتي و آموزشي ياري ميدهد اين كتابخانه در سمت غرب شهر انتهاي خيابان وليعصر قرار دارد.

 

مراکز فرهنگی هنری:

سينما و تئاتر

مراكز فرهنگي و هنري
سينما و تئاتر شهر تماشا وابسته به هتل رز كه از اين سينما بيشتر در ايام تعطيل و فصول گردشگري جهت اجراي برنامه هاي موسيقي زنده فارسي- آذربايجاني توسط هنرمندان شناخته شده كشور,اجراي جنگ هاي شادي, نمايش و اجراي فيلم و تئاتر و مراسم فرهنگي و هنري استفاده ميشود. اين سيما و تئاتر داراي ظرفيت ۴۰۰ نفر در هر سئانس مي باشد

مراکز ورزشی:

پيست اسكي آلوارس
  مجموعه فرهنگي, توريستي و ورزشي آلوارس با سرمايه گذاري سازمان همياريهاي شهرداري هاي استان, شركت توسعه مهمانخانه هاي ايران و شهرداري سرعين در آبان ماه ۱۳۷۸ طرحهاي مطالعاتي آن انجام شد و شركت فرهنگي, ورزشي توريستي ورزشهاي زمستاني مجري اجراي طرح و پيگيري طرحهاي مربوط آن شد.اين پروژه در يكي از زيباترين نقاط استان از لحاظ گردشگري و در دامنه هاي مرتفع و زيباي سبلان واقع شده است كه در صورت استفاده از توانمنديهاي اين منطقه مي تواند شاهد احداث و افتتاح بزرگترين پيست اسكي از لحاظ وسعت در ايران باشد.فاز اول اين پروژه افتتاح و به بهره برداري رسيده است. اين پيست اسكي در فاصله ۱۲ كيلو متري روستاي آلوارس و ۲۴ كيلومتري سرعين قرار گرفته است و از انجائي كه پيست فوق در ارتفاع ۳۲۰۰ متري از سطح دريا قرار دارد به سبب بارندگي برف فراوان در طول پائيز و زمستان و به جهت دير ذوب شدن برفهاي اين منطقه مي تواند در حدود شش الي هشت ماه از سال مورد استفاده قرار گيرد. از جمله كارهائي كه جهت آماده سازي و بهره برداري از آن انجام شده مي توان به موارد زير اشاره كرد. احداث جاده اي آسفالت به طول ۲۴ كيلو متر تا پاي پيست, نصب و راه اندازي دستگاه و خط تلهسي ايژ به طول ۱۲۵۰ متر ساخت شركت دو پل ماير اتريش,نصب و راه اندازي يك خط تله اسكي جهت آموزش و استفاده علاقه مندان, احداث دو باب ايستگاه كلاسهاي آموزشي, ساختمان اداري, مهمانسرا, رستوران,خريد دستگاه برف كوب, همچنين انجام طرحهاي مقدماتي و كارهاي عملياتي هتلي مدرن و مجهز, كه تا حدي مي تواند جوابگوي انتظار و تمايل علاقه مندان باشد.

ولي با توجه به موقعيت مناسب كوه ها و دامنه هاي اطراف آن اين پيست قابل توسعه تا ۱۵ كيلو متر مي باشد ودر فازهاي بعدي امكانات تله كابين, افزايش طول تله سي ايژ, پيست هاي گوناگون ورزشهاي زمستاني بر مجموعه اين مجتمع افزوده خواهد شد. تا اهالي و گردشگران از امكانات پيست اسكي بين المللي و مدرن مطابق با استانداردهاي جهاني بهره مند شوند و با فراهم شدن اين امكانات شاهد برگزاري مسابقات ورزشهاي زمستاني در سطح كشور و قاره اي در اين منطقه زيبا باشد. از ويژگيهاي بارز منطقه اي كه مجتمع ورزشهاي زمستاني آلوارس در آن واقع شده است علاوه بر جاذبه هاي زمستاني مي توان به جاذبه هاي بهاري و تابستاني آن از جمله روي آوردن عشايران با گله هاي خود به مناطق حوالي آن, هواي خنك و معتدل در اوج تابستان, پوشش گياهي و گلهاي رنگارنگ به صورت دشتهاي وسيعي از شقايقهاي كوهي, گل ختمي, گون و غيره همچنين قرار گرفتن مسيرهاي صعود به قله سبلان و قلل ديگر از فاصله نزديك كمپ مجتمع و مشرف بودن آن به شهرهاي سرعين, نير, اردبيل مي باشد كه استفاده از آن را در تمامي فصول سال مفيد و خاطره انگيز مي نمايد.

 هتل ها:

هتل بین المللی لاله(۴ ستاره)
   هتل لاله دارای ۹۷ واحد اقامتی می باشد که از این تعداد ۸ واحد سوئیت ، ۸ واحد اتاق تو در تو (کانکت) می باشد. از امکانات و تسهیلات ویژه این هتل می توان به سالن کنفرانس ، کافه سنتی ، کافه تریا ، کافی شاپ ، رستوران ، غرفه بازیهای کامپیوتری ، صنایع دستی ، لوازم آرایشی و بهداشتی ، بانک رفاه کارگران با کد ۱۱۶۳ ، تاکسی سرویس و اجرای موسیقی زنده در ایام گردشگری اشاره کرد. 

هتل چالدران (۴ ستاره)
هتل چالدران داراي ۶۰ واحد اقامتي كه از اين تعداد واحد ۱۲ واحد سوئيت و بقيه به صورت اتاق مي باشد. از امكانات و تسهيلات ويژه اين هتل : آمفي تئاتر , كافي شاپ در داخل و بيرون هتل , انواع زمين ورزش براي آقايان و بانوان , سالن كنفرانس , پارك كودك, سينماي تابستاني , كافه تريا, رستوران, غرفه هاي لوازم مورد نياز مهمانان , سفره خانه سنتي, استخر آب معدني, اجراي جنگ شادي و موسيقي زنده و نمايش مسابقات مهم جهاني و كشوري بر روي پرده آمفي تئاتر.

هتل دنيز(۲ ستاره)
هتل دنيز داراي ۱۱ واحد اقامتي به صورت اتاق و سوئيت، پاركينگ، غذاخوري در پشت بام هتل به حالت تراس بزرگ مشرف به تمامي نقاط شهر مي باشد. 

هتل آپارتمان خيام
اين هتل آپارتمان داراي ۳۰ واحد آپارتماني با ۷۰ تخت، سالن پذيرائي و تالار، رستوران، كافي شاپ، چشمه آب معدني لوله كشي شده به تمامي اتاقها، مجهز به سيستم ايمني اطفاي حريق، بيمه مسافرين و خودروهاي در مدت اقامت، مي باشد. 

هتل آپارتمان ارشاد
هتل آپارتمان ارشاد، هتلي جديدالاحداث و مكاني اقامتي مدرن در سه طبقه مي باشد، اين هتل آپارتمان داراي ۲۰ واحد آپارتماني يك خوابه و ۱۰ واحد دو حوابه مي باشد. از ديگر امكانات آن علاوه بر سوئيتهاي يك خوابه و دو خوابه مي توان به آشپزخانه ، اتاق نشيمن مبله، ميز غذاخوري، تلويزيون رنگي، سيستم صوت مركزي، سرويسهاي بهداشتي ايراني و فرنگي، حمام داراي وان، تلفن سانترال، سيستم حرارت مركزي، تراسهائي صندلي دار جهت استفاده از چشم انداز و آب و هواي مطبوع، پاركينگ، لابي، چشمه طبيعي در محوطه هتل ، نمازخانه و غيره اشاره كرد. اين هتل آپارتمان علاوه بر واحدها و امكانات فوق داراي ۱۰ واحد ويلائي با امكانات لازم و حياطي چمن كاري و تزئين شده با انواع گلهاي تزئيني و استفاده از هواي مطبوع با امكاناتي جهت استراحت مي باشد.

 

 

البته نا گفته نمونه که ویلا و اتاق وسوییت مثل شمال فراوان.مهمانسرا هم هست.هتل هاشم بیشتر از این هاست.

عسل هم از سرعین نخرین چون تو اردبیل بهترش هست.اما حتما آش دوغ و کباب کبیده یادتون نره.

 


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 2:7  توسط آناهیتا  | 

تصاویری از سرعین:

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 2:7  توسط آناهیتا  |